سال های قبل
در روزگاری که تو نبودی
حاضر بودم
به خاطر یک ساعت تجربه ی عشق
مابقی عمرم را ببخشم!
اکنون
که تو در کنارم هستی
با تمام وجود فریاد می زنم :
زنده باد " زندگی".
ما داریم میریم مسافرت٬فردا میریم شیراز بعدشم میریم تبریز احتمال زیاد! من تبریز رو ندیدم ولی تعریفشو زیاد شنیدم ![]()
از یه جا با این هوای گرم داریم میریم تبریــــــــــــــــــــــــز![]()
یه مدت نیستم...
نوشته شده توسط مهشيد
اینو می خواستم برای روز مادر بنویسم ولی نتونستم:
بزرگی می گفت:
" دریغا عشق زنان در این است
که معشوق باشند"
من اما
زنی را می شناسم
که در آوردگاه عشق او را همتایی نیست
و در عشق ورزی به راستی آموزگار
تمامی مردان عالم است.
...ماردم.
"سعید نژاد سلیمانی"
و برای روز پدر
روزت مبارک.![]()
کنکور آزادم عالـــــــــــــــــی شد!
از اختصاصیا تنها سوالی که بلد بودم این بود:
کدام ماده به هر میزان در آب حل می شود؟
جوابشم میشد اتانول! ![]()
![]()
مامان منم دلش خوشه! میگه اگه معماری شیراز قبول شدی برات رزرو می کنیم!
البته من همه سوالا رو زدم!
خدا رو چه دیدی شاید درست در اومد ![]()
نمی دونم کامپیوترم چش شده!
شایدم من چیزیم شده!
الان که دارم می تایپم کیبوردم پر از خاکه!
خیلی وقت بود سراغش نیومده بودم.
بالاخره دوره ی وابستگی منم به کامپیوتر تموم شد.
خب حالا اینا مهم نیست.
امروز صب برای امتحانات تغییر رشته ثبت نام کردم.
تاریخ هنر جهان رو دارم تموم میکنم٬ مناظر و مرایا هم تا یه جاهاییش خوندم.
زندگی همچنان داره می گذره٬ بعضی روزا عالین بعضیاش خوب بعضیاشم به شدت افتضاح!
احتمالا تو همین هفته داریم میریم تبریز٬ من تاحالا نرفتم٬ عکسایی که ازش دیدم خیلی قشنگن!
جهرم به شدت هوا گرمه٬بعضی وقتا واقعا نفسم بالا نمیاد.
کلی دلم برای وبلاگ و دوستای وبلاگیم تنگیده بود.
یادم رفت بگم...سلااااام![]()
آدم بعضي وقتا از بعضي آدما توقع بعضي حرفا رو نداره! كاش بعضي وقتا بعضي آدما به بعضي حرفاشون فكر مي كردن!
-يا من ديوونم يا تو...
- pc ندارم!
-دوست دارم " بعضيا" !!!
نوشته شده توسط مهشيدسال قبل خیلی دلم می گرفت٬ از صب که بیدار می شدم تا شب که می خوابیدم از هر حرف یا اتفاق کوچیکی ناراحت می شدم.خیلی بد بود روزا رو اونجوری گذروندن! یعنی فقط خودم عذاب می کشیدم.
همیشه هر جا می رفتم منتظر یه اتفاق خیلی خاص بودم که بهم خوش بگذره. ولی هیچوقت اون اتفاق خیلی خاص نمی افتاد٬ اگرم می افتاد از نوع بدش!!!
ولی از اولین روز همین سال بیخیال همه ی حرفا و اتفاقا و.... شدم و سعی کردم به هیچی اهمیت ندم٬ از همون روز با هر چیز کوچیکی می خندم و خوش می گذرونم.
از دست هیچکس ناراحت نمی شم و دلم نمیگیره و اشکم در نمیاد.
این روزا به شدت دارم از زندگیم لذت می برم!
یعنی تازه دارم زندگی می کنم!
یه روز از روزای قشنگ تابستون!
با بهار (دختر خالم) رفته بودیم بیرون یکم قدم بزنیم! بعد بهار یهو گفت: مهی هایده ۸۶ شنیدی؟؟! منم تو حال و هوای خودم بودم گفته نه! ۸۶ هیچی نشنیدم.
بهار شروع کرد به خندیدن به من٬ که یهو با سر رفت تو درخت!
حالا هم من بهش میخندیدم هم تمام آدمای اطراف ![]()
بیچاره آب شد از خجالت.
نتیجه اخلاقی:
ـ چوب خدا صدا نداره!
ـ با دیگران نخند٬ به دیگران بخند و از زندگیت لذت ببر!
ـ ساره جون تولدت مبارک![]()
![]()
و اما امروز
دوباره٬
دلم گرفته است.
به کنار پنجره می روم
و چشمانم را به آسمان خیره می کنم.
تنها چیزی که چشمان بارانی ام را در بر میگیرد.
انتهای این آسمان بی انتهاست.
انتهای این غم و درد و اندوه.
اما انگار٬
انتهای این آسمان بی انتها در نا کجاست...
دیروز بعد از کلی وقت رفتم کلاس نقاشی
از شانس بد من چهارشنبه ها تا ۶:۳۵ مدرسه هستم! کلاسم از ۴ تا ۶ه
فقط یه جلسه در هفته میتونم برم کلاس ![]()
(به قول پرستوووووو فقط برای ثبت در تاریخ! اینو نوشتم
)

یادت هست؟!
وقت رفتن که شد
گفتی:
ـ تنها میمانی!
رفته ای حالا
و نمی دانی
بعد از رفتنت
چقدر
دور و برم
شلوغ شده است!
من هستم
یادت هست
خیالت هست
خاطراتت هست
...
فقط
کمی
جای تو خالیست!
نمی آیی؟!
نوشته شده توسط مهشيد