زندگی شاید آن لحظه ی مسدودیست
که نگاه من.در نی نی چشمان تو خود را ویران می سازد
و در این حسی است
که من آن را با ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت

در اتاقی که به اندازه ی یک تنهائیست
دل من
که به اندازه ی یک عشقست
به بهانه های ساده ی خوشبختی خود می نگرد
به زوال زیبای گل ها در گلدان
به نهالی که تو در باغچه ی خانه مان کاشته ای
و به آواز قناری ها که به اندازه ی یک پنجره می خوانند
باید به اطلاعتون برسونم این وبلاگ تا ۲۷ شهریور آپ نخواهد شد.
نوشته شده توسط مهشيد
گر بدین سان زیست باید پست من چه بی شرم ام اگر فانوسِ عمرم را به رسوائی نیاویزم بر بلندِ کاجِ خشکِ کوچه ی بن بست. گر بدین سان زیست باید پاک من چه ناپاکم اگر نشانم از ایمانِ خود،چون کوه یادگاری جاودانه،بر ترازِ بی بقایِ خاک
زندگی بسته ی پیچیده به روبا نها نیست که کسی روز تولد به کسی هدیه کند
نوشته شده توسط مهشيدیادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد طلب عشق ز هر بی سرو پایی نکنیم
نوشته شده توسط مهشيد
سکوت گرانبار از فریادهاست
که از سینه ها برخاسته اند
ولی از سینه به سوی دهان
راهی نیافته اند
سکوت گرانبار از امید هاست
که از دل ها برخاسته اند
ولی از دل به سوی جهان راهی نیافته اند
سکوت گرانبار از ابدیت است
که فریادها و امیدها در آن جاودانه
راهی می جویند
نوشته شده توسط مهشيدرو در روی جهان
فریاد کشیدم
وفریاد من
بسوی من بازگشت
و من فریاد خود را
هزاران بار شنیدم
که تا دوردست ها
رفت
و خاموش شد
نوشته شده توسط مهشيدهمیشه به یاد داشته باش تا به فراموشی بسپاری آنچه را اندوهگینت می سازد و هرگز از یاد مبر تا به یاد داشته باشی آنچه را که شادمانت میسازد
نوشته شده توسط مهشيد
من آن مفهوم مجرد را جسته ام
پای در پای آفتابی بی مصرف
که پیمانه می کنم
با پیمانه ی روزهای خویش که به چوبین کاسه ی جذامیان ماننده است
من آن مفهوم مجرد را جسته ام
من آن مفهوم مجرد را می جویم
پیمانه ها به چهل رسید و از آن بر گذشت
افسانه های سرگردانیت
ای قلب در به در
به پایان خویش نزدیک می شود
بی هوده مرگ
به تهدید
چشم می دراند
ما به حقیقت ساعت ها شهادت نداده ایم
جز به گونه ی این رنج ها
که از عشق های رنگین آدمیان نصیب برده ایم
چونان خاطره ای هر یک
در میان نهاده
از نیش خنجری
یا درختی
با این همه از یاد مبر
که ما
من و تو
انسان را رعایت کرده ایم
شاهکار خدا بود یا نبود
و عشق را
رعایت کرده ایم........
"شاملو"
نوشته شده توسط مهشيد
دشتها آلودست در لجنزار گل لاله نخواهد روئید در هوای عفن آواز پرستو به چه کارت آید؟ فکر نان باید کرد و هوایی که در آن نفسی تازه کنیم گل گندم خوب است گل خوبی زیباست ای دریغا که همه مزرعه ی دلها را علف هرزه ی کین پوشاندست هیچ کس فکر نکرد که در آبادی ویران شده دیگر نان نیست وهمه مردم شهر بانگ برداشته اند که چرا سیمان نیست و کسی فکر نکرد که چرا ایمان نیست و زمانی شده است که به غیر از انسان هیچ چیز ارزان نیست "حمید مصدق"
همیشه نمی توانید اندیشه تان را مهار کنید، اما کلام خود را که می توانید در کف اختیار بگیرید. وسرانجام کلام بر ذهن نیمه هوشیار اثر میگذارد و پیروز میشوید.
نوشته شده توسط مهشيد
من سردم است
...من سردم است و انگار هیچ وقت گرم نخواهم شد
نگاه کن که در اینجا
...زمان چه وزنی دارد
چرا مرا همیشه در ته دریا نگاه می داری ؟
من سردم است و از گوشواره های صدف بیزارم
من سردم است و می دانم
که از تمامی اوهام سرخ یک شقایق وحشی
جز چند قطره خون
.چیزی به جا نخواهد ماند
« فروغ فرخزاد »
آن همه خورشید ها که در من می سوخت چشمه ی اندوه شد ز چشم ترم ریخت! کاخ امیدی که برده بودم تا ماه آه ، که آوار غم شد و به سرم ریخت!
منم که شهره ی شهرم به عشق ورزیدن
منم که دیده نیا لوده ام به بد دیدن
وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم
که در طریقت ما کافریست رنجیدن!
نوشته شده توسط مهشيدتمام راه معرفت سه گام است
نخست در می یابیم که ما نیستیم,او هم هست.
آنگاه در می یابیم که ما نیستیم,او هست.
و آخرین گام اینکه هیچکس و هیچ چیز نیست,همه اوست.
نوشته شده توسط مهشيد
ميروم خسته و افسرده وزار
سوی منزلگه ويرانه خويش
بخدا ميبرم از شهر شما
دل ديوانه وشوريده خويش
ميبرم تا که درآن نقطه دور
شستشويش دهم از لکه عشق
شستشويش دهم از رنگ گناه
زين همه خواهش بی جا و تباه
ميبرم تا زتو دورش سازم
زتو ای جلوه اميد محال
ميبرم زنده بگورش سازم
تا از اين پس نکند ياد وصال
فروغ فرخزاد
آرامش
از همان جایی آغاز می شود
که در آن زندگی می کنی
ایجاد آرامش در خانه ی تو
کار دیگران نیست
این کاری است
که تنها از عهده ی تو بر می آید.............
"دائو"
نوشته شده توسط مهشيدمرا عظیم تر از این آرزوئی نمانده است
که به جست و جوی فریاد گمشده برخیزم.
با یاری فانوسی خرد
یا بی یاری آن،
در هر جای این زمین
یا هر کجای این آسمان.
فریادی که نیم شبی
از سر ندانم چه نیاز ناشناخته از جان من بر آمد
و به آسمان ناپیدا گریخت....
آیتمامی دروازه های جهان!
مرا به بازیافتن فریاد گمشده ی خویش
مددی کنید!
"احمد شاملو"
نوشته شده توسط مهشيد
اگر مجنون دل شوریده ای داشت
دل لیلی از او شوریده تر بود
*در لابلای زمستان به دنبال جای پای كسی ميگردم كه مرا به سمت بهار ببرد *
اساس خوشبختی بر سه اصل استواره ـ افسوس نخوردن به گذشته ـ اميد به آينده
ـ غنيمت شمردن حال
هیچ کس چیزی به آدمی نمی دهد مگر خود او. و هیچ کس چیزی از آدمی دریغ نمی دارد مگر خود او. "بازی زندگی" یک بازی انفرادی است. اگر خودتان عوض شوید، همه اوضاع و شرایط عوض خواهد شد.
اگر چشم امیدتان بخدا باشد،
هیچ چیز انقدر عجیب نیست که راست نباشد.
هیچ چیز انقدر عجیب نیست که پیش نیاید.
و هیچ چیز انقدر عجیب نیست که دیر نپاید.
خاک همه ی ما را از یکدیگر جدا خواهد کرد پس از هم اکنون چشمان خود را بدیدن در خاک عادت دهیم و گوش های خود را حاضر کنیم و قلب های خود را چون چشمه ای که در خاک خواهد جوشید "بیژن جلالی"
آنروز که مردم آنچه را که یادگار دریاست به دریا باز دهید وآنچه را که از آسمان در دل من مانده است به آسمان باز گردانید زمزمه ی جنگل و صدای آبشار ها را به جنگل و آبشارها برگردانید و اگر ستاره ایدر دستان من مانده است آنرا به آسمان بازفرستید و آنگاه تن مرابه زمین باز دهید و قلب مرا به سکوت و تاریکی بسپارید و سپس به آهستگی از من دور شوید تا هرگز از رفت و آمد شما با خبر نباشم
"بیژن جلالی"
نوشته شده توسط مهشيد
از بهر تو هرگز نکنم گریه و زاری یارا به جهنم که مرا دوست نداری ![]()
زندگي ، گره اي نيست كه در پي گشودن آن باشيم
life , is not a problam to be solved
زندگي ، واقعيتي است كه بايد آن را تجربه كرد
but a reality to be experienced
اگر يک با يک برابر بود
معلم پای تخته داد ميزد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زير پوششی از گرد پنهان بود
ولی اخر کلاسيها
لواشک بين خود تقسيم ميکردند
و ان يکی در گوشه ای
«جوانان» ورق ميزدبرای اينکه بيخود های و هوی ميکرد و با ان شور بی پايان
تساوی های جبری را نشان ميداد
با خطی خوانا به روی تختهايی کز ظلمتی تاريک
غمگين بود
تساوی را چنين نوشت
:يک با يک برابر است.از ميان جمع شاگردان يکی برخاست
هميشه يک نفر بايد برخيزد
.......به ارامی سخن سر داد
:تساوی اشتباهی فاحش و محض است
.معلم مات بر جا ماند
و او پرسيد
:اگر يک فرد انسان٬ واحد يک بودايا باز يک با يک برابر بود؟
سکوت مدهشی بود و سوالی سخت
معلم خشمگين فرياد زد
: اری برابر بودو او با پوزخندی گفت
:اگر يک فرد انسان واحد يک بود
انکه زور و زر به دامن داشت بالا بود
انکه قلبی پاک و دستی خالی داشت پايين بود
اگر يک فرد انسان واحد يک بود
انکه صورت نقره گون٬ چون قرص مه داشت بالا بود
وان سيه چرده که ميناليد پايين بود
اگر يک فرد انسان واحد يک بود
اين تساوی زير و رو ميشد
حال میپرسم يک اگر با يک برابر بود
نان و مال مفتخوران از کجا اماده ميگرديد؟
يا چه کس ديوار چين را بنا ميکرد؟
يک اگر با يک برابر بود
پس که پشتش زير بار فقر خم ميشد؟
يا که زير ضربت شلاق له ميگشت؟
يک اگر با يک برابر بود
پس چه کس ازادگان را در قفس ميکرد؟
معلم ناله اسا گفت
:بچه ها در جزوه های خويش بنويسيد
:يک با يک برابر نيست
.......
خسرو گلسرخی
)) نوشته شده توسط مهشيد
سنگ لازم نيست؛
آنقدر از طعنه های شما ترك خورده ايم
كه براي شكستنمان تلنگري كافيست ...
*
*بزرگترين آزادی بشر ، توانايی تصميم گيری و انتخاب نگرش های خويشتن است.
*محروميت،استعدادهايی را شکوفا می سازد که در خوشی پوشيده می مانند.
*اغلب مردم به همان اندازه شاد هستند که ذهن خود را برای آن مهيا کرده اند.
*اغلب مشکلات در واقع ناشی از فقدان فکری است.
*نبرد های زندگی هميشه به نفع قوی ترين ها يا سريع ترين ها پايان نمی پذيرد بلکه دير يا زود ازآن کسی است که بردن را باور دارد.
*برخی از انسانها هر چيز را همان گونه که هست،می بينند و می پرسند:چرا ديگران روياهای چيزی را در سر می پرورند که هرگز نبوده و می گويند:چرا که نه!!!
*يکی از مهمترين مهارت ها در آرام بودن،فکر نکردن به مسائل کوچک است.دومين مهارت کوچک شمردن تمام مسائل است.
*لازم نيست هر کاری را که انجام می دهيد با موفقيت همرا ه باشد. بعضی ها با چشم پوشی از موفقيت، آرامش خود را حفظ می کنند.
*امکان تغيير در زندگی هست.ديگران اين کار را کرده اند.
***آنتونی راببنز می گويد:((از زندگی خود يک شاهکار بسازيم))***
نوشته شده توسط مهشيدفروغ عزیز عصابم خورد شده از دست تو!!![]()
ای خدا آخه اینم دوسته به من دادی؟
نوشته شده توسط مهشيدمیگن دیوانگی یه جور دو جور نداره ها، راست میگن......................
نوشته شده توسط مهشيد
مرگ من روزی فرا خواهد رسید:
در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبار آلود و دور
یا خزانی خالی از فریاد و شور
مرگ من روزی فرا خواهد رسید:
روزی از این تلخ وشیرین روزها
روز پوچی همچو روزان دگر
سایه ای زمروزها دیروزها!
دیدگانم همچو دالانهای تار
گونه هایم همچو مرمرهای سرد
ناگهان خوابی مرا خواهد ربود
من تهی خواهم شد از فریاد درد
می خزند آرام روی دفترم
دستهایم فارغ از افسون شعر
یاد می آرم که در دستان من
روزگاری شعله می زد خون شعر
خاک می خواند مرا هر دم به خویش
می رسند از راه که در خاکم نهند
آه شاید عاشقانم نیمه شب
گل بروی گور غمناکم نهند
بعد من ناگه به یکسو می روند
پرده های تیره ی دنیای من
چشمهای ناشناسی می خزند
روی کاغذ ها ودفتر های من
در اتاق کوچکم پا می نهد
بعد من با یاد من بیگانه ای
در بر آئینه می ماند به جای
تار مویی نقش دستی شانه ای
می رهم از خویش و می مانم ز خویش
هر چه بر جا مانده ویران می شود
روح من چون بادبان قایقی
در افقها دور و پنهان می شود
می شتابند از پی هم بی شکیب
روزها وهفته ها و ماه ها
چشم تو در انتظار نامه ای
خیره می ماند به چشم راهها
لیک دیگر پیکر سرد مرا
می فشارد خاک دامنگیر خاک
بی تو دور از ضربه های قلب تو
قلب من می پوسد آنجا زیر خاک
بعد ها نام مرا باران وباد
نرم می شویند از رخسار سنگ
گور من گمنام می ماند به راه
فارغ از افسانه های نام وننگ
"فروغ"
من فکر می کنم این یکی از قشنگترین شعرای فروغ هست،نظر شما چیه؟!
نوشته شده توسط مهشيد
![]()
تطابق، زندانبان آزادی و دشمن رشد است. "جان اف کندی"
انسان خلاصه ای از آنچه داشته نیست، بلکه خلاصه ای است از آنچه هنوز به آن نرسیده، خلاصه ای از آنچه که میتواند داشته باشد. "پل سارتر"
باید در زندگی چیزی بیشتر از داشتن همه چیز وجود داشته باشد. "موریس سنداک"
شادی نه نیکی است نه لذت، نه این و نه آن، بلکه شادی فقط وفقط پیشرفت است. هنگام پیشرفت هست که ما شاد هستیم. "ویلیام باتلر ییتز"