تبليغاتX
مـــهـــشـــیـــد
Home | Contact | Archive | Friends

زندگی چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1384

زندگی شاید آن لحظه ی مسدودیست

که نگاه من.در نی نی چشمان تو خود را ویران می سازد

و در این حسی است

که من آن را با ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت

 

  

در اتاقی که به اندازه ی یک تنهائیست

دل من

که به اندازه ی یک عشقست

به بهانه های ساده ی خوشبختی خود می نگرد

به زوال زیبای گل ها در گلدان

به نهالی که تو در باغچه ی خانه مان کاشته ای

و به آواز  قناری ها که به اندازه ی یک پنجره می خوانند

باید به اطلاعتون برسونم این وبلاگ تا ۲۷ شهریور آپ نخواهد شد.

نوشته شده توسط مهشيد
گر بدین سان باید زیست سه شنبه سی ام فروردین 1384

گر بدین سان زیست باید پست

من چه بی شرم ام اگر فانوسِ عمرم را به رسوائی نیاویزم

بر بلندِ کاجِ خشکِ کوچه ی بن بست.

گر بدین سان زیست باید پاک

من چه ناپاکم اگر نشانم از ایمانِ خود،چون کوه

یادگاری جاودانه،بر ترازِ بی بقایِ خاک

نوشته شده توسط مهشيد
سه شنبه سی ام فروردین 1384

نوشته شده توسط مهشيد

زندگی جمعه بیست و ششم فروردین 1384

زندگی بسته ی پیچیده به روبا نها نیست          که کسی روز تولد به کسی هدیه کند

نوشته شده توسط مهشيد
یادمان باشد جمعه بیست و ششم فروردین 1384

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد               طلب عشق ز هر بی سرو پایی نکنیم

                                     

نوشته شده توسط مهشيد
سکوت جمعه بیست و ششم فروردین 1384

سکوت گرانبار از فریادهاست

که از سینه ها برخاسته اند

ولی از سینه به سوی دهان

راهی نیافته اند

سکوت گرانبار از امید هاست

که از دل ها برخاسته اند

ولی از دل به سوی جهان راهی نیافته اند

سکوت گرانبار از ابدیت است

که فریادها و امیدها در آن جاودانه

راهی می جویند

نوشته شده توسط مهشيد
فریاد من جمعه بیست و ششم فروردین 1384

رو در روی جهان

فریاد کشیدم

وفریاد من

بسوی من بازگشت

و من فریاد خود را

هزاران بار شنیدم

که تا دوردست ها

رفت

و خاموش شد

نوشته شده توسط مهشيد
خدا یا........ پنجشنبه بیست و پنجم فروردین 1384

نوشته شده توسط مهشيد

به یاد داشته باش سه شنبه بیست و سوم فروردین 1384

همیشه به یاد داشته باش تا به فراموشی بسپاری آنچه را اندوهگینت می سازد و هرگز از یاد مبر تا به یاد داشته باشی آنچه را که شادمانت میسازد

نوشته شده توسط مهشيد
یکشنبه بیست و یکم فروردین 1384

 

من آن مفهوم مجرد را جسته ام

پای در پای آفتابی بی مصرف

که پیمانه می کنم

با پیمانه ی روزهای خویش که به چوبین کاسه ی جذامیان ماننده است

من آن مفهوم مجرد را جسته ام

من آن مفهوم مجرد را می جویم

پیمانه ها به چهل رسید و از آن بر گذشت

افسانه های سرگردانیت

ای قلب در به در

به پایان خویش نزدیک می شود

بی هوده مرگ

به تهدید

چشم می دراند

ما به حقیقت ساعت ها شهادت نداده ایم

جز به گونه ی این رنج ها

که از عشق های رنگین آدمیان نصیب برده ایم

چونان خاطره ای هر یک

در میان نهاده

از نیش خنجری

یا درختی

با این همه از یاد مبر

که ما

من و تو

انسان را رعایت کرده ایم

شاهکار خدا بود یا نبود

و عشق را

رعایت کرده ایم........

"شاملو"

نوشته شده توسط مهشيد
و کسی فکر نکرد که چرا ایمان نیست.... جمعه نوزدهم فروردین 1384

دشتها آلودست

در لجنزار گل لاله نخواهد روئید

در هوای عفن آواز پرستو به چه کارت آید؟

فکر نان باید کرد

و هوایی که در آن نفسی تازه کنیم

گل گندم خوب است

گل خوبی زیباست

ای دریغا که همه مزرعه ی دلها را

علف هرزه ی کین پوشاندست

هیچ کس فکر نکرد

که در آبادی ویران شده دیگر نان نیست

وهمه مردم شهر

بانگ برداشته اند که چرا سیمان نیست

و کسی فکر نکرد

که چرا ایمان نیست

و زمانی شده است

که به غیر از انسان

هیچ چیز ارزان نیست

"حمید مصدق"

نوشته شده توسط مهشيد
کلام پنجشنبه هجدهم فروردین 1384

همیشه نمی توانید اندیشه تان را مهار کنید، اما کلام خود را که می توانید در کف اختیار بگیرید. وسرانجام کلام بر ذهن نیمه هوشیار اثر میگذارد و پیروز میشوید.

نوشته شده توسط مهشيد
من سردم است چهارشنبه هفدهم فروردین 1384


من سردم است
...من سردم است و انگار هیچ وقت گرم نخواهم شد
نگاه کن که در اینجا
...زمان چه وزنی دارد
چرا مرا همیشه در ته دریا نگاه می داری ؟
من سردم است و از گوشواره های صدف بیزارم
من سردم است و می دانم
که از تمامی اوهام سرخ یک شقایق وحشی
جز چند قطره خون
.چیزی به جا نخواهد ماند
« فروغ فرخزاد »

نوشته شده توسط مهشيد
آه.. چهارشنبه هفدهم فروردین 1384

آن همه خورشید ها که در من می سوخت

چشمه ی اندوه شد ز چشم ترم ریخت!

کاخ امیدی که برده بودم تا ماه

آه ، که آوار غم شد و به سرم ریخت!

نوشته شده توسط مهشيد
که در طریقت............... چهارشنبه هفدهم فروردین 1384

منم که شهره ی شهرم به عشق ورزیدن

منم که دیده نیا لوده ام به بد دیدن

وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم

که در طریقت ما کافریست رنجیدن!

نوشته شده توسط مهشيد
معرفت چهارشنبه هفدهم فروردین 1384

تمام راه معرفت سه گام است

نخست در می یابیم که ما نیستیم,او هم هست.

آنگاه در می یابیم که ما نیستیم,او هست.

و آخرین گام اینکه هیچکس و هیچ چیز نیست,همه اوست.

نوشته شده توسط مهشيد
می روم.... چهارشنبه هفدهم فروردین 1384

ميروم خسته و افسرده وزار
سوی منزلگه ويرانه خويش
بخدا ميبرم از شهر شما
دل ديوانه وشوريده خويش
ميبرم تا که درآن نقطه دور
شستشويش دهم از لکه عشق
شستشويش دهم از رنگ گناه
زين همه خواهش بی جا و تباه
ميبرم تا زتو دورش سازم
زتو ای جلوه اميد محال
ميبرم زنده بگورش سازم
تا از اين پس نکند ياد وصال

فروغ فرخزاد

نوشته شده توسط مهشيد
آرامش چهارشنبه هفدهم فروردین 1384

 آرامش

از همان جایی آغاز می شود

              که در آن زندگی می کنی

ایجاد آرامش در خانه ی تو

        کار دیگران نیست

این کاری است

              که تنها از عهده ی تو بر می آید.............

"دائو"

نوشته شده توسط مهشيد
فریاد گمشده چهارشنبه هفدهم فروردین 1384

مرا عظیم تر از این آرزوئی نمانده است

که به جست و جوی فریاد گمشده برخیزم.

با یاری فانوسی خرد

یا بی یاری آن،

در هر جای این زمین

یا هر کجای این آسمان.

فریادی که نیم شبی

از سر ندانم چه نیاز ناشناخته از جان من بر آمد

و به آسمان ناپیدا گریخت....

آیتمامی دروازه های جهان!

مرا به بازیافتن فریاد گمشده ی خویش

مددی کنید!

"احمد شاملو"

نوشته شده توسط مهشيد
نامه ی عاشقونه چهارشنبه هفدهم فروردین 1384

نوشته شده توسط مهشيد

......!! چهارشنبه هفدهم فروردین 1384


اگر مجنون دل شوریده ای داشت
دل لیلی از او شوریده تر بود


نوشته شده توسط مهشيد
جای پا سه شنبه شانزدهم فروردین 1384

*در لابلای زمستان به دنبال جای پای كسی ميگردم كه مرا به سمت بهار ببرد * 


 

نوشته شده توسط مهشيد
خوشبختی سه شنبه شانزدهم فروردین 1384

اساس خوشبختی بر سه اصل استواره

ـ افسوس نخوردن به گذشته
ـ غنيمت شمردن حال

ـ اميد به آينده

نوشته شده توسط مهشيد
زندگی دوشنبه پانزدهم فروردین 1384

هیچ کس چیزی به آدمی نمی دهد مگر خود او. و هیچ کس چیزی از آدمی دریغ نمی دارد مگر خود او. "بازی زندگی" یک بازی انفرادی است. اگر خودتان عوض شوید، همه اوضاع و شرایط عوض خواهد شد.

نوشته شده توسط مهشيد
خدا دوشنبه پانزدهم فروردین 1384

اگر چشم امیدتان بخدا باشد،
هیچ چیز انقدر عجیب نیست که راست نباشد.
هیچ چیز انقدر عجیب نیست که پیش نیاید.
و هیچ چیز انقدر عجیب نیست که دیر نپاید.

نوشته شده توسط مهشيد
دوشنبه پانزدهم فروردین 1384

.........!! نوشته شده توسط مهشيد

خاک همه ی ما را از یکدیگر جدا خواهد کرد دوشنبه پانزدهم فروردین 1384

خاک همه ی ما را

از یکدیگر

جدا خواهد کرد

پس از هم اکنون

چشمان خود را

بدیدن در خاک

عادت دهیم

و گوش های خود را

حاضر کنیم

و قلب های خود را

چون چشمه ای که در خاک

خواهد جوشید

"بیژن  جلالی"

نوشته شده توسط مهشيد
آنروز که مردم.... دوشنبه پانزدهم فروردین 1384

آنروز که مردم

آنچه را که یادگار دریاست

به دریا باز دهید

وآنچه را که از آسمان

در دل من مانده است

به آسمان باز گردانید

زمزمه ی جنگل و صدای

آبشار ها را

به جنگل و آبشارها

برگردانید

و اگر ستاره ایدر دستان من

مانده است

آنرا به آسمان بازفرستید

و آنگاه تن مرابه زمین

باز دهید

و قلب مرا به سکوت و تاریکی

بسپارید

و سپس به آهستگی از من دور شوید

تا هرگز از رفت و آمد شما

با خبر نباشم

"بیژن جلالی"

نوشته شده توسط مهشيد
ای یار.... دوشنبه پانزدهم فروردین 1384

از بهر تو هرگز نکنم گریه و زاری        یارا به جهنم که مرا دوست نداری

نوشته شده توسط مهشيد
زندگی2 دوشنبه پانزدهم فروردین 1384


زندگي ، گره اي نيست كه در پي گشودن آن باشيم
life , is not a problam to be solved



زندگي ، واقعيتي است كه بايد آن را تجربه كرد
but a reality to be experienced

نوشته شده توسط مهشيد
یک با یک برابر نیست...!! دوشنبه پانزدهم فروردین 1384

اگر يک با يک برابر بود...............

معلم پای تخته داد ميزد

صورتش از خشم گلگون بود

و دستانش به زير پوششی از گرد پنهان بود

ولی اخر کلاسيها

لواشک بين خود تقسيم ميکردند

و ان يکی در گوشه ای «جوانان» ورق ميزد

برای اينکه بيخود های و هوی ميکرد و با ان شور بی پايان

تساوی های جبری را نشان ميداد

با خطی خوانا به روی تختهايی کز ظلمتی تاريک

غمگين بود

تساوی را چنين نوشت:يک با يک برابر است.

از ميان جمع شاگردان يکی برخاست

هميشه يک نفر بايد برخيزد.......

به ارامی سخن سر داد:

تساوی اشتباهی فاحش و محض است.

معلم مات بر جا ماند

و او پرسيد:اگر يک فرد انسان٬ واحد يک بود

ايا باز يک با يک برابر بود؟

سکوت مدهشی بود و سوالی سخت

معلم خشمگين فرياد زد : اری برابر بود

و او با پوزخندی گفت:

اگر يک فرد انسان واحد يک بود

انکه زور و زر به دامن داشت بالا بود

انکه قلبی پاک و دستی خالی داشت پايين بود

اگر يک فرد انسان واحد يک بود

انکه صورت نقره گون٬ چون قرص مه داشت بالا بود

وان سيه چرده که ميناليد پايين بود

اگر يک فرد انسان واحد يک بود

اين تساوی زير و رو ميشد

حال میپرسم يک اگر با يک برابر بود

نان و مال مفتخوران از کجا اماده ميگرديد؟

يا چه کس ديوار چين را بنا ميکرد؟

يک اگر با يک برابر بود

پس که پشتش زير بار فقر خم ميشد؟

يا که زير ضربت شلاق له ميگشت؟

يک اگر با يک برابر بود

پس چه کس ازادگان را در قفس ميکرد؟

معلم ناله اسا گفت:

بچه ها در جزوه های خويش بنويسيد:

يک با يک برابر نيست.......

 

خسرو گلسرخی))

نوشته شده توسط مهشيد
دوشنبه پانزدهم فروردین 1384

سنگ لازم نيست؛


آنقدر از طعنه های شما ترك خورده ايم


كه براي شكستنمان تلنگري كافيست ...

نوشته شده توسط مهشيد
زندگی!! دوشنبه پانزدهم فروردین 1384

*هيچ وقت برای لذت بردن از زندگی و برای عوض شدن دير نيست.

*بزرگترين آزادی بشر ، توانايی تصميم گيری و انتخاب نگرش های خويشتن است.

*محروميت،استعدادهايی را شکوفا می سازد که در خوشی پوشيده می مانند.

*اغلب مردم به همان اندازه شاد هستند که ذهن خود را برای آن مهيا کرده اند.

*اغلب مشکلات در واقع ناشی از فقدان فکری است.

*نبرد های زندگی هميشه به نفع قوی ترين ها يا سريع ترين ها پايان نمی پذيرد بلکه دير يا زود ازآن کسی است که بردن را باور دارد.

*برخی از انسانها هر چيز را همان گونه که هست،می بينند و می پرسند:چرا ديگران روياهای چيزی را در سر می پرورند که هرگز نبوده و می گويند:چرا که نه!!!

*يکی از مهمترين مهارت ها در آرام بودن،فکر نکردن به مسائل کوچک است.دومين مهارت کوچک شمردن تمام مسائل است.

*لازم نيست هر کاری را که انجام می دهيد با موفقيت همرا ه باشد. بعضی ها با چشم پوشی از موفقيت، آرامش خود را حفظ می کنند.

*امکان تغيير در زندگی هست.ديگران اين کار را کرده اند.

***آنتونی راببنز می گويد:((از زندگی خود يک شاهکار بسازيم))***

نوشته شده توسط مهشيد
دوشنبه پانزدهم فروردین 1384

فروغ عزیز عصابم خورد شده از دست تو!!

ای خدا آخه اینم دوسته به من دادی؟

نوشته شده توسط مهشيد
یکشنبه چهاردهم فروردین 1384

میگن دیوانگی یه جور دو جور نداره ها، راست میگن...................... نوشته شده توسط مهشيد

یکشنبه چهاردهم فروردین 1384

من از آدمای دروغ گو بدم میااااااااااااااد!!! نوشته شده توسط مهشيد

یکشنبه چهاردهم فروردین 1384

چه رمانتیک!!! نوشته شده توسط مهشيد

بعدها یکشنبه چهاردهم فروردین 1384

مرگ من روزی فرا خواهد رسید:

در بهاری روشن از امواج نور

در زمستانی غبار آلود و دور

یا خزانی خالی از فریاد و شور

 

مرگ من روزی فرا خواهد رسید:

روزی از این تلخ وشیرین روزها

روز پوچی همچو روزان دگر

سایه ای زمروزها دیروزها!

 

دیدگانم همچو دالانهای تار

گونه هایم همچو مرمرهای سرد

ناگهان خوابی مرا خواهد ربود

من تهی خواهم شد از فریاد درد

 

می خزند آرام روی دفترم

دستهایم فارغ از افسون شعر

یاد می آرم که در دستان من

روزگاری شعله می زد خون شعر

 

خاک می خواند مرا هر دم به خویش

می رسند از راه که در خاکم نهند

آه شاید عاشقانم نیمه شب

گل بروی گور غمناکم نهند

 

بعد من ناگه به یکسو می روند

پرده های تیره ی دنیای من

چشمهای ناشناسی می خزند

روی کاغذ ها ودفتر های من

 

در اتاق کوچکم پا می نهد

بعد من با یاد من بیگانه ای

در بر آئینه می ماند به جای

تار مویی نقش دستی شانه ای

 

می رهم از خویش و می مانم ز خویش

هر چه بر جا مانده ویران می شود

روح من چون بادبان قایقی

در افقها دور و پنهان می شود

 

می شتابند از پی هم بی شکیب

روزها وهفته ها و ماه ها

چشم تو در انتظار نامه ای

خیره می ماند به چشم راهها

 

لیک دیگر پیکر سرد مرا

می فشارد خاک دامنگیر خاک

بی تو دور از ضربه های قلب تو

قلب من می پوسد آنجا زیر خاک

 

بعد ها نام مرا باران وباد

نرم می شویند از رخسار سنگ

گور من گمنام می ماند به راه

فارغ از افسانه های نام وننگ

"فروغ"

 

من فکر می کنم این یکی از قشنگترین شعرای فروغ هست،نظر شما چیه؟!

نوشته شده توسط مهشيد
حرفهای گنده گنده یکشنبه چهاردهم فروردین 1384

تطابق، زندانبان آزادی و دشمن رشد است. "جان اف کندی"
انسان خلاصه ای از آنچه داشته نیست، بلکه خلاصه ای است از آنچه هنوز به آن نرسیده، خلاصه ای از آنچه که میتواند داشته باشد. "پل سارتر
"
باید در زندگی چیزی بیشتر از داشتن همه چیز وجود داشته باشد. "موریس سنداک
"
شادی نه نیکی است نه لذت، نه این و نه آن، بلکه شادی فقط وفقط پیشرفت است. هنگام پیشرفت هست که ما شاد هستیم. "ویلیام باتلر ییتز
"

نوشته شده توسط مهشيد



Archive | Friends