تبليغاتX
مـــهـــشـــیـــد
Home | Contact | Archive | Friends

ای مرغ غافل! پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1384

در گوشه ی باغ

گنجشککی خرد

می آید و با شوق و شادی

پر می زند لای درختان

ناگه به یکدم می گریزد

با جیک جیک خویش می گوید که ای باغ

آزاد بودم

آزاد ماندم

آزاد رفتم

آید به گوشم نیمه شبها

آوای یک زندانی از دور

با ناله گوید:

آزاد بودم

در دام ماندم

از یاد رفتم

چشمان بی نور یتیم خردسالی

در لحظه های مرگ گوید:

من میوه ی اندوه و رنجم

یک قطره اشک روزگارم

ناشاد بودم

ناشاد ماندم

ناشاد رفتم

این لحظه ها، این صحنه ها، این رنج ها را

بسیار دیدم روزگاری

با دیدن این پرده های زندگی رنگ

افسوس خوردم

در خلوت خود

بی خواب ماندم

هر نیمه شب تا کشور فریاد رفتم

یکشب به اندوه

پرسیدم از خویش

آخر چه بود این لحظه های شاد و غمگین؟

در گوش جانم هاتفی گفت:

ای مرغ غافل

عمر تو بودم

با سرعت برق

بر باد رفتم.

نوشته شده توسط مهشيد
عمر! چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1384

برق است این عمر

باد است این عمر

سرتاسر عمر من و تو

تنها دو روز است

یک روز هنگام تولد

روز دگر هنگامه مرگ

اما میان این دو روز،روز زندگی کو؟

من در میان این دو روز، روزی ندیدم

لیکن اگر دیدی تو روز زندگی را

آن روز را با عشق و شیدائی به شب بر

شب را سحر کن

با او به هر جائی که دل خواهد سفر کن

یک روز، طفلی

یک روز ، پیری

پس کو میان این و آن روز جوانی

در خود نظر کن

من فاش می گویم:

روز جوانی را ندیدم

گر تو جوانی را به شهر عمر دیدی

ما را خبر کن.

نوشته شده توسط مهشيد
خدایا سه شنبه بیستم اردیبهشت 1384

خدایا

بود سوزی در آهنگم خدایا !

تو می دانی که دلتنگم خدایا !

دگر تاب پریشانی ندارم

نه از آهن نه از سنگم خدایا !

نوشته شده توسط مهشيد
فریاد من جمعه شانزدهم اردیبهشت 1384

فریاد مردمان همه از دست دشمنست

                  فریاد من از دل نامهربان دوست

نوشته شده توسط مهشيد
سکوت ها..... چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت 1384

سکوت آب

می تواند خشکی باشد و فریاد عطش

سکوت گندم

می تواند گرسنگی باشد و غریو پیروزمند قحط

همچنان سکوت آفتاب

ظلمات است

اما سکوت آدمی فاقد جهان و خداست

غریو را تصور کن!

عصر مرا

در منحنی تازیانه به نیشخط رنج،

همسایه ی مرا با امید و خدا

و حرمت مرا

که به دینار و درهم بر کشیده اند و فروخته..........

نوشته شده توسط مهشيد
فریاد گمشده یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1384

مرا عظیم تر از این آرزوئی نمانده است

که به جست و جوی فریادی گمشده برخیزم.

با یاری فانوسی خرد

یا بی یاری آن،

در هر جای این زمین

یا هر کجای این آسمان.

فریادی که نیم شبی

از سر ندانم چه نیاز ناشناخته از جان من بر آمد

و به آسمان ناپیدا گریخت....

آی تمامی دروازه های جهان!

مرا به بازیافتن فریاد گمشده ی خویش

مددی کنید!

"احمد شاملو"

نوشته شده توسط مهشيد
آنجا نمی ماند!! یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1384

به من او گفت فردا می رود اینجا نمی ماند

و پرسیدم دلم او گفت: نه تنها نمی ماند

به او گفتم که چشمان تو جادو کرده این دل را

و گفت این چشمها که تا ابد زیبا نمی ماند

به او گفتم دل دریایی ام قربانی چشمت

ولی او گفت این دل دائمآ دریا نمی ماند

به او گفتم که کم دارد تو را رویای کمرنگم

و پاسخ داد او در عصر ما رویا نمی ماند

به او گفتم که هر شب بی نگاه تو شب یلداست

ولی گفت او کمی که بگذرد یلدا نمی ماند

به او گفتم قبولم کن که رسوایت شوم او گفت

کسی که عشق را شرطی کند رسوا نمی ماند

و حق با اوست عاشق شو همین و هر چه باداباد

چرا که در مسیر عاشقی اما نمی ماند

خدایا خط بکش بر دفتر این زندگی اما

به من مهلت بده تا بشنوم آنجا نمی ماند

 

نوشته شده توسط مهشيد
وحشتناکه........ جمعه دوم اردیبهشت 1384

فقط تصور كنيد كه بتوانيم سن زمين را كه غير قابل تصور است ، فشرده كنيم و هر صد ميليون سال آن را يك سال در نظر بگيريم !

در اينصورت  كره زمين مانند فردي 46 ساله خواهد بود!
هيچ اطلاعي در مورد هفت سال اول اين فرد وجود ندارد و در باره ي سالهاي مياني زندگي او نيز اطلاعات كم و بيش پراكنده اي داريم !
اما اين را ميدانيم كه در سن 42 سالگي ، گياهان و جنگلها پديدار شده و شروع به رشد و نمو كرده اند.اثري از دايناسورها و خزندگان عظيم الجثه تا همين يكسال پيش نبود ! يعني زمين آنها را در سن 45 سالگي به چشم خود ديد  و تقريبا 8 ماه پيش پستانداران را به دنيا آورد .
در اوايل هفته ي پيش ميمون هاي آدم نما به آدمهاي ميمون نما تبديل شدند! و آخر هفته گذشته دوران يخ سراسر زمين را فرا گرفت .
انسان جديد فقط حدود 4 ساعت روي زمين بوده و طي همين يك ساعت گذشته كشاورزي را كشف كرده است !!!
بيش از يك دقيقه از عمر انقلاب صنعتي نمي گذرد و...
حال ببينيد انسان در اين يك دقيقه چه بلائي بر سر اين بيچاره ي 46 ساله آورده است !!!
او طي 40 دقيقه ي بيولوژيكي از اين بهشت يك آشغالداني كامل ساخته است .
او خودش را به نسبتهاي سرسام آوري زياد كرده ، و نسل 500 خانواده از جانداران را منقرض كرده است!سوختهاي اين سياره را مال خود كرده و همه را به يغما برده است!
و الان مثل كودكي معصوم و بي تقصير! ايستاده و به اين حمله ي برق آسا نگاه مي كند!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

منبع:http://www.drzohrabi.com

نوشته شده توسط مهشيد
من خسته ام جمعه دوم اردیبهشت 1384

من خسته ام....................... نوشته شده توسط مهشيد

دوستش می دارم جمعه دوم اردیبهشت 1384

دوستش می دارم

چرا که می شناسمش،

به دوستی و یگانگی.

*****

چراغی به دستم چراغی در برابرم

من به جنگ سیاهی می روم.

نوشته شده توسط مهشيد
شکایت جمعه دوم اردیبهشت 1384

من چه کنم خیالِ تو منو رها نمی کنه

اما دلت به وعده هاش یه کم وفا نمی کنه

من ندیدم کسی رو که مثل تو موندگار باشه

آدم خودش رو که تو دل اینجوری جا نمی کنه

نوشته شده توسط مهشيد
سفارش جمعه دوم اردیبهشت 1384

از دست تو رنجیدم و چیزی نگفتم

با دیگرانت دیدم و چیزی نگفتم

کلی سفارش کرده بودی من نفهمم

این نکته را فهمیدم و چیزی نگفتم

 

نوشته شده توسط مهشيد
_........... جمعه دوم اردیبهشت 1384

_اگر مشگلات را رها کنی هرگز راه حلی برای آنها نمی یابی.

_هر فرد یک دنیاست برای شناخت یک دنیا،یک دنیا چیز باید آموخت.

_درگیر دنیا شدن خوب است.

نوشته شده توسط مهشيد
دوشیزه ی عشق من... پنجشنبه یکم اردیبهشت 1384

نه در رفتن حرکت بود

نه در ماندن سکونی

شاخه را از ریشه جدائی نبود

و بادِ سخن چین

با برگها رازی چنان نگفت

گه بشاید.

دوشیزه ی عشق من مادری بیگانه است

و ستاره ی پر شتاب

در گذرگاهی مأیوس

بر مداری جاودانه می گردد.

 

 

نوشته شده توسط مهشيد
مهربان باش پنجشنبه یکم اردیبهشت 1384

پنجره باز است

پشت آن باغیست

بوی گلهایش

مثل رویائیست

یاد آزادیست

بی پرو بالیست

بعد از این هم باز

زندگی باقیست

قلبها خالیست

سینه ها سنگیست

مهربان باش

زندگی باقیست

نوشته شده توسط مهشيد



Archive | Friends