در گوشه ی باغ
گنجشککی خرد
می آید و با شوق و شادی
پر می زند لای درختان
ناگه به یکدم می گریزد
با جیک جیک خویش می گوید که ای باغ
آزاد بودم
آزاد ماندم
آزاد رفتم
آید به گوشم نیمه شبها
آوای یک زندانی از دور
با ناله گوید:
آزاد بودم
در دام ماندم
از یاد رفتم
چشمان بی نور یتیم خردسالی
در لحظه های مرگ گوید:
من میوه ی اندوه و رنجم
یک قطره اشک روزگارم
ناشاد بودم
ناشاد ماندم
ناشاد رفتم
این لحظه ها، این صحنه ها، این رنج ها را
بسیار دیدم روزگاری
با دیدن این پرده های زندگی رنگ
افسوس خوردم
در خلوت خود
بی خواب ماندم
هر نیمه شب تا کشور فریاد رفتم
یکشب به اندوه
پرسیدم از خویش
آخر چه بود این لحظه های شاد و غمگین؟
در گوش جانم هاتفی گفت:
ای مرغ غافل
عمر تو بودم
با سرعت برق
بر باد رفتم.
برق است این عمر
باد است این عمر
سرتاسر عمر من و تو
تنها دو روز است
یک روز هنگام تولد
روز دگر هنگامه مرگ
اما میان این دو روز،روز زندگی کو؟
من در میان این دو روز، روزی ندیدم
لیکن اگر دیدی تو روز زندگی را
آن روز را با عشق و شیدائی به شب بر
شب را سحر کن
با او به هر جائی که دل خواهد سفر کن
یک روز، طفلی
یک روز ، پیری
پس کو میان این و آن روز جوانی
در خود نظر کن
من فاش می گویم:
روز جوانی را ندیدم
گر تو جوانی را به شهر عمر دیدی
ما را خبر کن.
خدایا بود سوزی در آهنگم خدایا ! تو می دانی که دلتنگم خدایا ! دگر تاب پریشانی ندارم نه از آهن نه از سنگم خدایا !
فریاد مردمان همه از دست دشمنست
فریاد من از دل نامهربان دوست
نوشته شده توسط مهشيد
سکوت آب می تواند خشکی باشد و فریاد عطش سکوت گندم می تواند گرسنگی باشد و غریو پیروزمند قحط همچنان سکوت آفتاب ظلمات است اما سکوت آدمی فاقد جهان و خداست غریو را تصور کن! عصر مرا در منحنی تازیانه به نیشخط رنج، همسایه ی مرا با امید و خدا و حرمت مرا که به دینار و درهم بر کشیده اند و فروخته..........
مرا عظیم تر از این آرزوئی نمانده است
که به جست و جوی فریادی گمشده برخیزم.
با یاری فانوسی خرد
یا بی یاری آن،
در هر جای این زمین
یا هر کجای این آسمان.
فریادی که نیم شبی
از سر ندانم چه نیاز ناشناخته از جان من بر آمد
و به آسمان ناپیدا گریخت....
آی تمامی دروازه های جهان!
مرا به بازیافتن فریاد گمشده ی خویش
مددی کنید!
"احمد شاملو"
نوشته شده توسط مهشيدبه من او گفت فردا می رود اینجا نمی ماند
و پرسیدم دلم او گفت: نه تنها نمی ماند
به او گفتم که چشمان تو جادو کرده این دل را
و گفت این چشمها که تا ابد زیبا نمی ماند
به او گفتم دل دریایی ام قربانی چشمت
ولی او گفت این دل دائمآ دریا نمی ماند
به او گفتم که کم دارد تو را رویای کمرنگم
و پاسخ داد او در عصر ما رویا نمی ماند
به او گفتم که هر شب بی نگاه تو شب یلداست
ولی گفت او کمی که بگذرد یلدا نمی ماند
به او گفتم قبولم کن که رسوایت شوم او گفت
کسی که عشق را شرطی کند رسوا نمی ماند
و حق با اوست عاشق شو همین و هر چه باداباد
چرا که در مسیر عاشقی اما نمی ماند
خدایا خط بکش بر دفتر این زندگی اما
به من مهلت بده تا بشنوم آنجا نمی ماند
نوشته شده توسط مهشيد
فقط تصور كنيد كه بتوانيم سن زمين را كه غير قابل تصور است ، فشرده كنيم و هر صد ميليون سال آن را يك سال در نظر بگيريم !
در اينصورت كره زمين مانند فردي 46 ساله خواهد بود!
هيچ اطلاعي در مورد هفت سال اول اين فرد وجود ندارد و در باره ي سالهاي مياني زندگي او نيز اطلاعات كم و بيش پراكنده اي داريم !
اما اين را ميدانيم كه در سن 42 سالگي ، گياهان و جنگلها پديدار شده و شروع به رشد و نمو كرده اند.اثري از دايناسورها و خزندگان عظيم الجثه تا همين يكسال پيش نبود ! يعني زمين آنها را در سن 45 سالگي به چشم خود ديد و تقريبا 8 ماه پيش پستانداران را به دنيا آورد .
در اوايل هفته ي پيش ميمون هاي آدم نما به آدمهاي ميمون نما تبديل شدند! و آخر هفته گذشته دوران يخ سراسر زمين را فرا گرفت .
انسان جديد فقط حدود 4 ساعت روي زمين بوده و طي همين يك ساعت گذشته كشاورزي را كشف كرده است !!!
بيش از يك دقيقه از عمر انقلاب صنعتي نمي گذرد و...
حال ببينيد انسان در اين يك دقيقه چه بلائي بر سر اين بيچاره ي 46 ساله آورده است !!!
او طي 40 دقيقه ي بيولوژيكي از اين بهشت يك آشغالداني كامل ساخته است .
او خودش را به نسبتهاي سرسام آوري زياد كرده ، و نسل 500 خانواده از جانداران را منقرض كرده است!سوختهاي اين سياره را مال خود كرده و همه را به يغما برده است!
و الان مثل كودكي معصوم و بي تقصير! ايستاده و به اين حمله ي برق آسا نگاه مي كند!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
منبع:http://www.drzohrabi.com
نوشته شده توسط مهشيد
دوستش می دارم چرا که می شناسمش، به دوستی و یگانگی. ***** چراغی به دستم چراغی در برابرم من به جنگ سیاهی می روم.
من چه کنم خیالِ تو منو رها نمی کنه اما دلت به وعده هاش یه کم وفا نمی کنه من ندیدم کسی رو که مثل تو موندگار باشه آدم خودش رو که تو دل اینجوری جا نمی کنه
از دست تو رنجیدم و چیزی نگفتم با دیگرانت دیدم و چیزی نگفتم کلی سفارش کرده بودی من نفهمم این نکته را فهمیدم و چیزی نگفتم
_اگر مشگلات را رها کنی هرگز راه حلی برای آنها نمی یابی. _هر فرد یک دنیاست برای شناخت یک دنیا،یک دنیا چیز باید آموخت. _
نه در رفتن حرکت بود نه در ماندن سکونی شاخه را از ریشه جدائی نبود و بادِ سخن چین با برگها رازی چنان نگفت گه بشاید. دوشیزه ی عشق من مادری بیگانه است و ستاره ی پر شتاب در گذرگاهی مأیوس بر مداری جاودانه می گردد.
پنجره باز است پشت آن باغیست بوی گلهایش مثل رویائیست یاد آزادیست بی پرو بالیست بعد از این هم باز زندگی باقیست قلبها خالیست سینه ها سنگیست مهربان باش زندگی باقیست