تمام راه معرفت سه گام است:
نخست درمیابیم که ما نیستیم او هم هست.
آنگاه در میابیم که ما نیستیم او هست.
و آخرین گام اینکه هیچکس و هیچ چیز نیست همه اوست.
نوشته شده توسط مهشيد
به من محبت کن!
که ابر رحمت اگر در کویر می بارید
به جای خار بیابان
ـ بنفشه می روئید
و بوی پونه ی وحشی به دشت بر می خاست
چرا هراس
چرا شک؟
بیا
که من
بی تو
درخت خشک کویرم که برگ و بارم نیست
امید بارش باران نو بهارم نیست
"حمید مصدق"
نوشته شده توسط مهشيد
چگونه باز به ماتم نشست خانه ی ما
هزار نفرین باد
به دست های پلیدی
که سنگ تفرقه افکند در میانه ی ما
نوشته شده توسط مهشيد
گفتم: بهار
ـ خنده زد و گفت :
ـ ای دریغ
دیگر بهار رفته نمی آید.
گفتم: پرنده؟
گفت:
اینجا پرنده نیست.
اینجا گلی که باز کند لب به خنده نیست.
گفتم درون چشم تو دیگر....؟
گفت:
دیگر نشان ز باده ی مستی دهنده نیست.
اینجا بجز سکوت،سکوتی گزنده نیست.
نوشته شده توسط مهشيدوقتی از قتل قناری گفتی
دل پر ریخته ام وحشت کرد.
وقتی آواز درختان تبر خورده ی باغ
در فضا می پیچید
از تو می پرسیدم:
- به کجا باید رفت؟
غمم از وحشت پوسیدن نیست
غم من غربت تنهایی هاست
برگ بید است که با زمزمه ی جاری باد
تن به وارستن از ورطه ی هستی می داد
یک نفر دارد فریاد زنان می گوید
- ((در قفس طوطی مرد
و زبان سرخش
سر سبزش را بر باد داد))
من که روزی فریادم بی تشویش
می توانست جهانی را آتش بزند
در شب گیسوی تو
گم شد از وحشت خویش
نوشته شده توسط مهشيدمن تمنا کردم
که تو با من باشی
تو بمن گفتی
ـ هرگز هرگز
پاسخی سخت و درشت
و مرا غصه ی این
هرگز
کشت
نوشته شده توسط مهشيد
در آن دقایق پر اظطراب
ـ پر تشویش
رها ز شاخه بر امواج باد ها میرفت
به رودها پیوست
و روی رود روان رفت برگ
ـ مرگ اندیش
نوشته شده توسط مهشيد
به رود زمزمه گر گوش کن
ـ که می خواند
سرود رفتن و رفتن
ـ وبرنگشتنها را
نوشته شده توسط مهشيد
حرمت اعتبار خود را ،هرگز
در میدان مقایسه ی خویش با دیگران مشکن
که ما هر یک یگانه ایم
موجودی بی نظیر و بی تشابه
و آرمان های خویش را به مقیاس معیار های
دیگران بنیاد مکن
زیرا تنها تو می دانی که بهترین در زندگانیت
چگونه معنا می شود
نوشته شده توسط مهشيدبودن
یا نبودن.....
بحث در این نیست
وسوسه این است.
نوشته شده توسط مهشيد