بیگاهان
به غربت
به زمانی که خود در نرسیده بود
چنین زاده شدم در بیشه ی جانوران و سنگ
و قلبم
در خلا
تپیدن
اغاز کرد.
گهواره ی تکرار را ترک گفتم
در سرزمینی بی پرنده و بی بهار.
نخستین سفرم بازآمدن بود از چشم اندازهای امیدفرسای ماسه و
خار،
بی آنکه با نخستین قدمهای ناآزمودهی نو پائی ی خویش به راهی
دور رفته باشم.
نخستین سفرم
باز آمدن بود.
دور دست
امیدی نمی آموخت.
لرزان
بر پاهای نو راه
رو در افق سوزان ایستادم.
دریافتم که بشارتی نیست
چرا که سرابی در میانه بود.
دوردست امیدی نمی آموخت.
دانستم که بشارتی نیست:
این بی کرانه
زندانی چندان عظیم بود
که روح
از شرم ناتوانی
در اشک
پنهان می شد.
تا حالا چند بار خداحافظی کردم و برگشتم؟خداحافظیه منو جدی نگیرید..!!
