رخساره جان نمی دونم چی باید بگم
فقط....تسلیت میگم
ولی هنوزم باورم نمیشه.....آخه چرا؟؟؟؟!!!؟!؟!؟!؟

نوشته شده توسط مهشيد
از دست دادن کسانی که دوستشون داشتم آزار دهنده بود
تا زمانی که متقاعد شدم
هیچ کس کسی را از دست نمی دهد چون هیچکس مالک کسی
نیست.
و چه خوبه که میتونی بهترین و مهمترین چیزهای عالم رو داشته باشی
بدون اینکه صاحبشون باشی.

از من که میگذری،
تمام قصه هایت را از بر می شوم،
ای تا ابد افسانه ی ازلی
سحر پشت پنجره،منتظر ایستاده است
صدایم کن
من ،از میهمانی شب جا مانده ام

دیگر نه واژه ای هست که شعری بگویم
و نه احساسی که بسرایمش
گاهی پوچ، گاهی عبث
گاهی هم بی وجود
حرفهایم هم تکراری
روزهایم بیهوده
قصه همیشه زندگی
کاش سفر شروع شود
من خسته ام

من از اهالی اصیل و قدیمی محله ی متروکه ای هستم
که تو، از آن،حتی،
عبور هم نکرده ای
و نمی دانی
چقدر
برایت دلم،
تنگ است.
نوشته شده توسط مهشيد
تنهایی من ماری است
ساکت و بی کلام
اگر زمانی اتفاقا به خواب تو آمد
نترس
او، دوست خاموش و وفادار من است
با دلی پر از دلتنگی
دلتنگ چمنزاران شاداب
و عطر گیسوان تو
به آرامی مهتاب، مار کوچک
به آرامی از کنار تو خواهد گذشت
و آنگاه رویای تو
چون گل سرخی
دوباره سرخواهد زد
او میگذرد،
یقین داشته باش!
مثل من، آرام و بی صدا
از کنار رویای معطر تو
تنهایی من
ماری خاموش و بی صداست.
