هیچ میدانی
در خزانی که از این دشت گذشت
سیل خاکستری لک لک ها
در افق های مسی رنگ غروب
تا کجاهای کجا کوچیدند؟

سکوت شب و صدای باران
آمیخته با صدای غرش آسمان
اتاقی کوچک و پنجره ای رو به کوچه های خیس خیال
گوشه اتاق کتابخانه ای کوچک
با کتابهایی ریز و درشت
صفحات و کلماتی
که روزگاری تک به تک از جلوی چشمانم گذشته اند
و گاه در بین شان
نامه هایی سر به مهر
که چه بیهوده نوشته شد
نامه هایی که بین کتابها ماند و پوسید
عشقی که از قلبم فراتر نرفت و مرد
و من همچون باز مانده ای
در لا به لای خاطرات گم شدم
*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*
مینویسم همه ی با تو نبودنها را
تا تو از خواب مرا به با تو بودن ببری
نوشته شده توسط مهشيد
وقتی کسی رو دوست داریم ٬نیازی نیست بدونیم در بیرون ما چه میگذرد٬
زیرا همه چیز در درون ما می گذرد.

نوشته شده توسط مهشيد
برایت چند سطری
عاشقانه
بی تکلف
صادقانه
بی تعارف
شعر خواهم گفت
و از قلب شکسته
دردهای
غربتم را
گردهای
محنتم را
باز خواهم رفت
تو آن نوری که من در
کوچه های
انس و الفت
خانه های
پاک حرمت
جستجو کردم
و آن زیباگهی که
لحظه لحظه
در نوایم
گریه گریه
در دعایم
آرزو کردم.
*.*.*.*.*.*.*.*.*.*
پ۱: بعد از ۳ ماه دوری و دلتنگی فقط ۳ روز با هم بودن و خوش گذروندن !
تا بعد...!!!![]()
----------------------------------------------------
درسته که کم بود ولی خیلی خوش گذشت سحری![]()
افسوس دلا ز کاروان جا ماندیم
برخیز و ببین چگونه تنها ماندیم
دیروز به آرزوی امروز گذشت
امروز به آرزوی فردا ماندیم
منم تا بعد...!!!![]()
کاش در کنارت بودم تا این همه احساس تنهایی نمی کردم و از فراقت اشک نمی ريختم
تا قبل از این نمی دانستم که دوری از یار مهربان اینقدر جانکاه است ..
نمی دانستم شب های فراق چقدر طولانی و تاريک و روزهايش ابری و بارانيست ..
اما با دوری از تو ، تنها عشقم ، از آموزگار هجرت اين درس ها را گرفتم و اکنون از طول ثانيه
های طولانی بی تو بودن نيز خبر دارم ...
بارون باشه
مهشید باشه
سحر باشه
یه جاده ی بی انتها باشه
دو تاشون به دنیا میگن خداحافظ
سلام
سحر وبلاگش رو حذف کرده٬ نمیدونم چرا
ولی اینجا از این به بعد ماله من و سحره(فانوسک خاموش)
یه وبلاگ خیلی خیلی قشنگ،حتما سر بزنید
نوشته شده توسط مهشيد
"رخساره جون تولدت مبارک"

امروز چند سالت میشه؟۱۵ ؟
داری پیر میشی ها....
از طرف مهشید+LX
نوشته شده توسط مهشيد
سرانجام بشر را ٬این زمان٬ اندیشناکم٬ سخت
بیش از پیش.
که می لرزم به خود از وحشت این یاد
نه می بیند
نه می خواند
نه می اندیشد
این ناسازگار ای داد!
نه آگاهش توانی کرد٬با زاری
نه بیدارش توانم کرد٬با فریاد!
نمی داند٬
بر این جمعیت انبوه و این پیکار روزافزون
که ره گم می کند در خون٬
ازین پس٬ماتم نان می کند بیداد!
نمی داند٬
زمینی را که با خون آبیاری میکند٬
گندم نخواهد داد!
نوشته شده توسط مهشيد