صبح ورا و عصر نمی و شب بنیز![]()
مطرب چنگ بزن و ساقی می بریز![]()
ورا : یا کوهه یا غاره(خوب من از کجا بدونم)
نمی : شهربازیه مثلا(دره ی نمی)
بنیز : تولد مهدی جون معمولا میرن اونجا(نمی دونم چطوری می نویسن ولی فکر کنم درست باشه)
نوشته شده توسط مهشيد
تاریک
تار
تار
تار تار
تاریک تا نهایت تاریکی
مستور در تمامت تاریکی
و تیک تاک
نازک و باریک
تیک تیک
کم کم
کم
کم
و تیک تاک درهم و مبهم
و تاک تاک مبهم و درهم
تکرار تیک تاک
دمادم
و باز
باز
واژه شد آغاز
آغاز گشت راز
و راز باز شد
باز راز شد
وز اصطکاک واه و تاریکی
نوری،
نه نار
شید
چونان جرقه ای
نه جرقه
در دوردست ذهن درخشید
وز چنبر تنیده ی پر پیچ پیچ پیچ
هستی رهاند گوهر خود را ز بند هیچ
در قلب تیره ی تاریکان
در مرکر عدم
نشانه ی غم
آن نور
نقش سرور بود
و تیرگی و تاری و ظلمت
از نور، دور بود
آن نور واژه بود
تیک تیک واژه در تراکم و ترکیب می فزود
و سطیره ی تسلط خود را
بر بود و بر نبود
اعمال مینمود
آن نور بود توانستن
نشأت گرفته بود ز دانستن
شایستن از برای بودن و بایستن
وز ملتقای ظلمت و بیداد
وز بطن نیستی
هستی نور گوهر خود را به روز داد
آن رسته، آن رهیده ی بی مأمن
آن روشنای روشن
نی نار
نور
بود
و نور هر چه را
چونان که تیرگی تار تار را
و تیک تاک درهم تکرار را
ناگفته " باش"
" بود"
آن سان که نار را
ناگفته باش،
بود
و نار
با شعله های درهم پیچان
آتش فکند در دل تاریکان
باری هنوز روز
مکتوم مانده بود
و نار سایه های روشن خود را
در تیرگی شوم به هرسو کشانده بود
وز نار
اخگری
گردنده گرد خویش
شعله ی پیچان شد
گردنده شعله شکل پذیرفته
شخص شیطان شد
و شکر گفت بودن خود را
وقف ستایش رحمان
نمودن خود را
و نار
ز آفریده ی خود نور
مشکور گشت و شاکر سبحان شد
ممنون زخلق خود ز خالق منان شد
مشعوف شد ز خلقت خلق
در کار خلق ئیل فراوان شد
وز جبرئیل و حضرت میکائیل
چندان فرشتگان مقرب بیافرید
تا ختمشان رسید به عزرائیل
آنگه بهشت را جولانگه فرشتگان نکو نهاد
بنیاد بر نهاد
بر مسند خدایی خود نور تکیه داد
وز کار خلق لحظه ای آن لحظه رمید
و لمحه ای لمید
آنگاه جهان و جمله ی جهان را بیافرید
مفهوم واژه ی وطن امروز
دیگر نه کوی و برزن و شهر است و
شارسان
اینک وطن شده
محدودتر ز خانه ی من
دیوار خانه مرز وطن هاست
بیگانه ای تو در وطن من
من نیز
در مرز خانه ی تو
بیگانه هستم و دشمن
وقتی که لفظ دوست به معنای دشمن است
هنگام شیون است( البته به قول رامینا
)
ما فقط برای این آفریده نشدیم که به دنبال حکمت باشیم و منتظر سرنوشت بمونیم
ما زنده ایم که سرنوشتمون رو تعیین کنیم
و حکمت رو به وجود بیاریم
دیدم در آن کویر درختی غریب را
محروم از نوازش یک سنگ رهگذر
تنها نشسته ای٬
بی برگ و بار٬
زیر نفسهای آفتاب
در التهاب٬
در انتظار قطره ی باران
در آرزوی آب.
ابری رسید٬
ـ چهر درخت از شعف شکفت...
دلشاد گشت و گفت:
ای ابر٬ ای بشارت باران!
آیا دل سیاه تو از آه من بسوخت؟!
غرید تیره ابر٬
برقی جهید و چوب درخت کهن
بسوخت!!

سلام خوبین؟![]()
اگه گفتین امروز چه خبر بود؟
(گرچه یه کم دیر شده)
خوب یه کم فکر کنبن دیگه
آره...
تولد نیلوفره![]()
![]()

نیلوفر جان تولدت مبارک ![]()
چقد زود بزرگ شدیا...!
چه خبرته![]()
بابا رفتی تو 16 سال دیگه!
تولد تولد تولدت مبارک
مبارک مبارک تولدت مبارک
((نیلوگلی تولدت مبارک))![]()
مهشید کجایییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی؟ بدو بیا که وب لاگت آپ شده...!![]()
با مغز هایی به وسعت هیچ
به تحلیل ابدیت بر خواسته ایم
خدایی آفریدیم
تا هیچمان را جاودانه کند
هیچ پوچ گشت و خدا جاودانه
