تبليغاتX
مـــهـــشـــیـــد
Home | Contact | Archive | Friends

ارزش انسان پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385

 

دشتها آلوده ست
در لجنزار گل لاله نخواهد روييد
در هواي عفن آواز پرستو به چه كارت آيد ؟
فكر نان بايد كرد
و هوايي كه در آن
نفسي تازه كنيم
گل گندم خوب است
گل خوبي زيباست
اي دريغا كه همه مزرعه دلها را
علف هرزه كين پوشانده ست
هيچكس فكر نكرد
كه در آبادي ويران شده ديگر نان نيست 
و همه مردم شهر
بانگ برداشته اند
كه چرا سيمان نيست 
و كسي فكر نكرد
كه چرا ايمان نيست
و زماني شده است
كه به غير از انسان
هيچ چيز ارزان نيست
 

ببخشید بدون اجازه آپ کردم..................................

 

نوشته شده توسط مهشيد
حکایت پسر بی ذوق پادشاه! پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385

تا ۲۰ خرداد یعنی روزی که امتحانامون تموم میشه آپ نمیکنم به کسی هم سرنمی زنم..! 


آورده اند كه روزي روزگاري در
ايام قديم،پسر پادشاه ولايت
غربت مريض شد و در بستر
افتاد.پادشاه گفت جارچيان در
تمام ولايات جار بزنند كه اگر
حكيمي بتواند درد پسرش را علاج
كند،به اندازه وزنش به او طلا و
نقره مي دهيم.
همه طبيبان از اطراف و اكناف
آمدند به ولايت غربت،ولي هيچ
كس نتوانست درد و مرض پسر
پادشاه را بفهمد.ديگر همه از
علاج پسر پادشاه نا اميد شده
بودند كه يك روز درويشي آمد به
در قصر پادشاه و گفت من درد پسر
پادشاه را مي دانم.
او را بردند بالاي سر
بيمار.درويش دستش را به نبض پسر
پادشاه گرفت و بنا كرد به نام
بردن تمامي ولايات دنيا.وقتي
رسيد به نام ولايت جابلقا،ديد
كه نبض پسر پادشاه بنا كرد به
تند زدن.شصتش خبر دار شد كه پسر
پادشاه،عاشق دختري در ولايت
جابلقا شده.
درويش گفت:((برويد يك كسي را
بياوريد كه با تمامي كوچه پس
كوچه هاي ولايت جابلقا آشنا
باشد.)) آوردند.درويش به او
گفت:((وقتي من نبض پسر پادشاه را
مي گيرم،تو تك به تك
وشمرده،نام تمام كوچه پس كوچه
ها و خيابانهاي ولايت جابلقا
را ببر.))درويش نبض را گرفت و آن
بنده خدا شروع كرد به نام بردن
از كوچه ها و محله هاي ولايت
جابلقا.وقتي رسيد به نام كوچه
((چهل دختران)) نبض پسر پادشاه
بنا كرد به تند زدن.
درويش گفت:((حالا يك نفر را
بياوريد كه همه اهالي اين كوچه
را از كوچك و بزرگ بشناسد.))
آوردند. درويش به او گفت:((من
وقتي نبض پسر پادشاه را مي گيرم
تو نام تك تك اهالي را بگو.)) طرف
قبول كرد ونام صاحبان خانه ها
را تك به تك گفت.
وقتي رسيد به نام ((ملك التجار))
قلب پسر پادشاه بنا كرد به تند
زدن.
درويش گفت:((همين جا توقف
كن.حالا از اين به بعد شمرده و
آرام،نام و مشخصات اهل خانه را
بگو.

مرد:خود ملك التجار كه هشت دهنه
مغازه در بازار دارد.
ضربان قلب  پسر
پادشاه:تِلِپ...تِلِپ...
مرد:عاليه خانم،همسر ملك
التجار صبيّه حاج
ميزابوالقاسم غربتي
ـ تِلِپ ...تِلِپ...
ـ اشرف السلطنه،والده ملك
التجار نود و هشت ساله...
ـ زِق...زوق...!
ـ زيور خانم،دختر بزرگ ملك
التجار كه سال پيش عروسي كرده و
حاليه دو بچه(دوقلو)دارد...
ـ تِلِپ...تِلِپ...
ـ اقدس خانم،دختر دوم كه در
فرانسه درس خوانده و ادكلن
بيوتي فول به خود ميزند...
ـ تِلِپ...تِلِپ...
ـ اعظم خانم ،دختر سوم كه چشمان
آهويي دارد وپسر عموي من به
خواستگاري اش رفت و او  را كتك
زدند...
ـ تِلِپ...تِلِپ...
ـمريم خانم،دختر چهارم،در
كوچه به او ماريا مي گويند و
هزارتا (با احتساب خود بنده
حقير،هزار و يك ) خاطر خواه
دارد...
ـ تِلِپ...تِلِپ...
ـ آتوسا خانم،دختر پنجم كه
ماشين اپل كورسا دارد و با
دوستانش هات شكلات و پيتزا در
به در مي خورد...
ـ تِلِپ...تِلِپ...
ـ ناتاشا خانم،دختر ششم كه
كاكلش را بيرون مي گذارد ولاك
سياه ميزند وكتيرا و((لئوناردو
دي كاپريو))و غيره...
ـ تِلِپ...تِلِپ...
ـ مارگريتا خانم دختر هفتم كه
هجده سال دارد و در هفت اقليم
عالم كسي به زيبايي او نيست...
ـ تِلِپ...تِلِپ...
ـ ديگر كسي باقي نماند...آهان
راستي يادم آمد اينها توي خانه
شان يك سگ پاكوتاه  پشمالوي
انگليسي شناسنامه دار دارند
كه...
ـ تالاپ...تولوپ...!
درويش:كه چي؟
مرد:كه هر روز يكي شان بغلش مي
كند ودور ولايت مي گرداند و
پُزش را مي دهد...
ـ شاتالاپ...شوتولوپ...!


باري به درخواست درويش و فرمان
پادشاه،يك هيات ويژه اي از
ولايت غربت رفتند
به ولايت  جابلقا و سگ را
خريدند و آوردند.پسر پادشاه هم
كه سگ را ديد،حالش خوب شد.

ما از اين داستان نتيجه مي
گيريم كه بعضي از پسران پادشاه
خيلي بي ذوقند!

قصه ما به سر رسيد،کلاغه به
خونه اش نرسيد.

 

 

نوشته شده توسط مهشيد
؟؟! پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385

 

چه قدر سخته تو چشماي کسي که تمام عشقت رو ازت دزديد
و به جاش يه زخم هميشگي رو به قلبت هديه داد زل بزني و
به جاي اينکه لبريز کينه و نفرت شي‌ ، حس کني هنوزم دوسش داري
چه قدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به ديواري تکيه بدي که يه بار زير آوار غرورش
همه وجودت له شده

چه قدر سخته تو خيالت ساعتها باهاش حرف بزني
اما وقتي ديديش هيچ چيزي جز سلام نتوني بگي....
چه قدر سخته وقتي
،
پشتت بهشه دونه هاي اشک گونه هاتو خيس کنه اما مجبور باشي بخندي
تا نفهمه هنوزم دوسش داري...
چه قدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ ديگري ببيني
و هزار بار تو خودت بشکني و اون وقت آروم زير لب

بگي :

         " گل من باغچه نو مبارک"

 

نوشته شده توسط مهشيد
یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385

 آنقدر زیبا بود که دلم نمی خواست حتی لحظه ای چشم از چشمانش بردارم.
چشم هایش آیینه زندگی بود ٬ سرشار از صداقت و یکرنگی.
احساس می کردم که او لیاقت به دست آوردن همه چیز را دارد.
احساس می کردم تمام کائنات فقط به خاطر او در گردش و تکاپو هستند.
اگر به خودش ایمان پیدا می کرد می توانست حتی کوه ها را جابه جا کند.
در مقابل ایمان و اراده او همه کاری شدنی بود.
ارزش او بیش از این بود که لحظه هایش را با ناراحتی های عادی روزمره ام
غم انگیز کنم ٬ روح یگانه و خلاق و بی انتهای او در قالب جسمی دوست داشتنی
در این دنیا نمایان شده بود.
و این فرشته زمینی تمام وجودم را از عشق خود لبریز کرد.
به نظر من او ارزشمندترین کسی است که هر روز در آیینه نصب شده به اتاقم
می بینم . آخر من عاشق کسی هستم که هر موقع در آیینه نگاه می کنم با چشم هایش
به من سلام می کند . دوستت دارم ای فرشته زمینی.

نوشته شده توسط مهشيد
عشق تنهاست و به خیابانهای بی مجنون می نگرد... چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385

 

اینو تو وبلاگ دوست خوبم " لکنت سکوت "  خوندم ، خوشم اومد ، نوشتم..

 

این دنیای کثیف لعنتی نمی دانم چرا عشق هم دارد

نمی بینی؟؟!

نام مجنون را بر بیدهایی گذاشته اند که بر سر هر خیابان

به باد هر هوسی می لرزند...

          حتما باید ربط داشته باشه؟؟        

 

نوشته شده توسط مهشيد
مهشید مصدق و سها شاملو.....!! دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385

امروز زنگ شیمی بعد از امتحان بیکار بودیم٬من دست سها رو گرفته بودم نیلو هم اومد دست ما رو بگیره بعد گفت دستتون خیلی داغه(اینا گرمای عشق و محبت که شماها درک نمی کنید)و از این حرفا.... کلا بحث این بود که دست کی گرمه٬ کی سرده ٬ کی معتدل...

بعد من گفتم خوبه که دستم گرم باشه فکر کن من و اون تو یه روز سرد زمستونی...دستاش یخ زده بعد من دستاشو میگیرم و....از این حرفا.

بعد دیگه شروع شد.....من یه چی الکی گفتم(تو زمستون....زیر بارون....) بعد سها هم یه چی گفت٬ باز من گفتم٬اونم گفت ولی من بیشتر گفتم (نزن سها جون) بعد با خودکار نیلو نوشتیم(اینم به خاطر اینکه نیلو رو خیلی دوس دارم)....شد اینی که میبینید(با حالت لوس و عاشقانه خوانده شود):

 

دوباره باز زمستون

زیر نم نم بارون

من و اون و یه ایوون

دوتا دل بیقرار٬

دست من تو دست اون

یه بغضی تو  صدامون

گریه تلخ ناودون

برقی توی چشامون

یه انتظار کهنه

           ـ واسه به هم رسیدن

وقتی نمونده دیگه

واسه ستاره چیدن...

 اون = همون که من و سها میدونیم

قشنگ بود؟........خودت زشتی.اصلا شما حسودیتون میشه(تیکه جدید سها)

واقعا ما افراد مستعدی هستیم و آره دیگه اینجوریاس..

خوب دیگه...فعلا

 

نوشته شده توسط مهشيد
نایافته جمعه هشتم اردیبهشت 1385

گفتی که چو خورشید زنم سوی تو پر

چون ماه شبی می کشم از پنجره سر

اندوه٬ که خورشید شدی٬ تنگ غروب

افسوس٬ که مهتاب شدی وقت سحر

 

  

نوشته شده توسط مهشيد
خوب بید؟ دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  

 

   

نوشته شده توسط مهشيد



Archive | Friends