تبليغاتX
مـــهـــشـــیـــد
Home | Contact | Archive | Friends

من به مهمانی دیدار تو می اندیشم... یکشنبه سی ام مهر 1385

 

کاش میدانستی٬ بعد از آن دعوت زیبا به ملاقات خودت من چه حالی بودم

 

خبر دعوت دیدار چو از راه رسید, پلک دل باز پرید,من سراسیمه به دل بانگ زدم

 

آخرین قلب صبور٬ زود برخیز عزیز٬ جامه ی تنگ درار٬ و سراپا به سپیدی تو درآ ٬

 

و به چشمم گفتم : باورت میشود ای چشم به به ره مانده ی خیس٬  که پس از این همه مدت

 

ز تو دعوت شده است؟

 

 

چشم خندید و به اشک گفت:

 

برو ٬ بعد از این دعوت زیبا به ملاقات نگاه ٬ با تو ام کاری نیست

 

 

و به دستان رهایم گفتم :

 

کف بر هم بزنید ٬ هر چه غم بود گذشت٬  دیگر اندیشه ی لرزش به خودت راه مده٬ وقت آن

 

است که آن دست محبت ز تو یادی بکند ٬

 

 

خاطرم را گفتم : زودتر راه بیفت٬ هر چه باشد بلد راه تویی ٬ ما که یک عمر در این خانه

 

نشستیم و تو تنها رفتی!

 

 

بغض در راه گلو گفت:

 

مرحمت کم نشود ٬ گویی با من بنشسته دگر کاری نیست ٬جای ماندن چو دگر نیست از اینجا

 

بروم

 

پنجه از مو به در آورده به آن شانه زدم

 

و به لب ها گفتم : خنده ات را بردار٬ دست در دست تبسم بگذار٬ و نبینم دیگر که تو ورچیده و

 

خاموش به کنجی باشی.

 

سینه فریاد کشید : من نشان خواهم داد٬ قاب نامش را در طاقچه ام و هوای خوش یادش را

 

در حافظه ام

 

مژده دادم به نگاهم گفتم: نذر دیدار قبول افتاده است.

 

و مبارک باشد وصلت پاک تو با برق نگاه محبوب٬ و تپش های دلم را گفتم: اندکی آهسته٬

 

آبرویم نبرید

 

پای کوبی ز چه برپا کردی ٬ پای بر سینه چنان طبل نکوب

 

نفسم را گفتم: جان مهشید تو دگر بند نیا ٬

 

اشک شوقی آمد٬ تاری جام دو چشمم بگرفت٬ و به پلکم فرمود: همچو دستمال حریر بنشان

 

برق نگاه

 

پای در راه شدم٬ دل به مغزم میگفت: من نگفتم به تو آخر که سحر خواهد شد؟

 

هی تو اندیشیدی که چه باید بکنی؟

 

من به تو میگفتم: او مرا خواهد خواند٬ و مرا خوهد دید

 

سر به آرامی گفت: خوب چه میدانستم ٬من گمان میکردم دیدنش ممکن نیست

 

من نمیدانستم٬ بین تو با دل او حرف صد پیوند است٬ من گمان میکردم...

 

سینه فریاد کشید: خوب فراموش کنید٬ هر چه بوده است گذشت

 

حرف از غصه من گفتم از اندیشه بس است٬ به ملاقات بیندیش و نشاط

 

آخر ای پای عزیز٬ قدمت را قربان٬ تندتر راه برو ٬ طاقطم طاق شده

 

چشم برقی میزد٬ اشک بر گونه نوازش میکرد٬ لب به لبخند تبسم میکرد

 

مرغ قلبم با شوق سر به دیوار قفس میکوبید٬

 

تاب ماندن به قفس هیچ نداشت٬

 

دست بر هم میخورد٬ نفس از شوق دم سینه تعارف میکرد

 

سینه بر طبل خودش میکوبید٬

 

عقل شرمنده به آرامی گفت: راه را گم نکنیم؟

 

خاطرم خنده به لب گفت: نترس٬ نگران هیچ مباش

 

سفر منزل دوست کار هر روز من است!

 

چشم بر هم بگذار٬ دل تو را خواهد برد

 

 

سر به پا گفت: کمی آهسته٬ بگذارید که من هم برسم

 

دل به سر گفت: شتاب! تو هنوزم عقبی

 

 

فکر فریاد کشید: دست خالی که بد است٬ کاشکی...

 

سینه خندید و بگفت: دست خالی ز چه روی

 

این همه هدیه! کجا چیزی نیست؟

 

چشم را گریه ی شوق        قلب را عشق بزرگ        سینه یک سینه سخن

 

روح را شوق وصال        لب پر از ذکر حبیب         خاطر آکنده ی یاد

 

کاشکی خاطر محبوب قبولش افتد!

 

شوق دیدار نباتی آورد      کام  جانم شیرین         پای تا سر همه اندیشه ی وصل

 

آه چه رویای قشنگی دیدم

 

خواب ای موهبت خالق پاک٬ خواب را دریابیم

 

که در آن میتوان با تو نشست٬ میتوان با تو سخن گفت و شنید

 

خواب دنیای توانایی هاست

 

خواب سهم من از تو و دیدار شماست! خواب دنیای فراموشی هاست! خواب را دریابیم

 

که تو در خواب مرا خواهی خواست و تو در خواب به من خواهی گفت:

 

تو به دیدار من آ

 

آه!!! کاش میدانستی ٬

 

بعد از این دعوت زیبا به ملاقات خودت

 

من چه حالی دارم

 

پلک دل باز پرید

 

خواب را دریابیم

من به مهمانی دیدار تو می اندیشم...

 

                                           

نوشته شده توسط مهشيد
جمعه بیست و هشتم مهر 1385

 

                   به امید بازگردیم ٬    

                                           قبل از آنکه نا امیدی نابودمان کند.

                                       

                                        

        

نوشته شده توسط مهشيد
جمعه بیست و یکم مهر 1385

 

افسوس که تنها شباهت پیری و جوانی یک چیز است : 

 نارضایتی.

ماتیو آرنولد

۱۸۲۲ِ۱۸۸۸

 

نظر خاصی نداری؟؟!

نوشته شده توسط مهشيد
جمعه چهاردهم مهر 1385

 

دلتنگی های آدمی را

باد ترانه ای میخواند،

رویاهایش را

آسمان پر ستاره نادیده میگیرد،

و هر دانه ی برفی

به اشکی نریخته می ماند.

 

سکوت

سرشار از نا گفته هاست

از حرکات ناکرده

اعتراف به عشق های پنهان

و شگفتی های بر زبان نیامده.

در این سکوت

حقیقت ما نهفته است

حقیقت تو

و من.

 

نوشته شده توسط مهشيد
ساقی جمعه هفتم مهر 1385

 

کاش می دیدم، چیست

 

آنچه از چشم تو در عمق وجودم جاریست!

 

 

آه، وقتی که تو لبخند نگاهت را

 

می تابانی

 

بال مژگان بلندت را

 

می خوابانی

 

آه وقتی که تو چشمانت

 

آن جام لبالب از جاندارو را

 

سوی این تشنه ی جان سوخته، می گردانی

 

موج موسیقی عشق

 

از دلم می گذرد

 

روح گلرنگ شراب

 

در تنم می گردد

 

دست ویرانگر شوق

 

پرپرم می کند، ای غنچه رنگین، پرپر!

  

من در آن لحظه که چشم تو به من می نگرد

 

برگ خشکیده ایمانم را

 

در پنجه باد

 

رقص شیطانی خواهش را

 

در آتش سبز

 

نور پنهانی بخشش را

 

در چشمه مهر

 

اهتزاز ابدیت را می بینم

 

بیش ازین، سوی نگاهت، نتوانم نگریست

 

اهتزاز ابدیت را یارای تماشایم نیست

 

کاش می گفتی چیست

 

آنچه از چشم تو در عمق نگاهم جاریست.

 

 

"فریدن مشیری"

 

                                  

نوشته شده توسط مهشيد



Archive | Friends