تبليغاتX
مـــهـــشـــیـــد
Home | Contact | Archive | Friends

یکشنبه بیست و ششم آذر 1385

    خانه ی کوچک ما رویایست

     و در آن خاطره ها رنگارنگ

    یاد آن روز که با هم باشیم

  شاد از آن لحظه ی با هم بودن                           

نوشته شده توسط مهشيد
جمعه بیست و چهارم آذر 1385

كنار خانه ي تو آشيانه مي كنم           هواي آشيانه را پر از ترانه مي كنم

              كسي سوال مي كند            تو براي چه زنده اي؟

                و من براي زندگي            تو را بهانه مي كنم

نوشته شده توسط مهشيد
جرم من چیست؟؟! پنجشنبه شانزدهم آذر 1385

 

  • این پست رو تا حالا ۵ بار نوشتم و پاک شده..!!
  • یه ساعت میشینی مینویسی بعد بلاگفا با کمال پررویی مینویسه مشکلی در ...
  • تو عمرم اینقد نخوابیده بودم ٬جمعه و شنبه  کامل خواب بودم به جز  ۳   ۴ ساعت ٬یه شنبه و دوشنبه و سه شنبه هم به جز ساعتایی که مدرسه بودم همش خواب بودم.....حسودیتون میشه؟؟ خوب نیس آدم اینقد حسود باشه ها
  • چرا بعضی از دکترا هیچی حالیشون نیس؟؟!اصلا چطوری مدرک دادن بهشون؟فردا که زدن یکی و کشتن میخوان چیکار کنن؟در کل : چرا جامعه ی ما باید اینجوری باشه؟؟!
  • اگه خورشید میدونس آسمون شب و ماه و ستاره ها چقدر قشنگن هیچوقت غروب نمی کرد!
  • عشق به هر کوچکی هم که باشد نام بزرگ عشق را یدک می کشد.
  • باورتون میشه امتحان آمارو سفید داده باشم؟؟!حتی اسمم ننوشتم
  • از این شعره خیلی خوشم میاد(یکم طولانیه):

در اینجا چار زندان است

به هر زندان دو چندان نقب ٬ در هر نقب چندین حجره ٬ در هر حجره چندین مرد در زنجیر

از این زنجیریان٬ یک تن زنش را در تب تاریک بهتانی به ضرب دشنه ای کشته است.

از این مردان ٬ یکی ٬ در ظهر تابستان سوزان ٬ نان فرزندان خود را ٬ بر سر برزن ٬ به خون نان فروش

سخت دندان گرد آغشته است

از اینان چند کس در خلوت یک روز باران ریز بر راه ربا خواری نشسته اند

کسانی در سکوت کوچه از دیوار کوتاهی به روی بام جسته اند

کسانی نیم شب٬ در گورهای تازه دندان طلای مردگان را می شکستند

من اما هیچکس را در شبی تاریک و توفانی نکشته ام

من اما بر مرد رباخواری نبسته ام

من اما نیمه های شب ز بامی بر سر بامی  نجسته ام

-

در اینجا چار زندان است

به هر زندان دو چندان نقب ٬ در هر نقب چندین حجره ٬ در هر حجره چندین مرد در زنجیر

در این زنجیریان هستند مردانی که مردار زنان را دوست دارند

در این زنجیریان هستند مردانی که در رویایشان هر شب زنی در وحشت مرگ از جگر بر می کشد فریاد.

من اما  در زنان چیزی نمی یابم٬ گر آن همزاد را روزی نیابم ٬ ناگهان خاموش.

من اما در دل کهسار رویاهای خود٬ جز انعکاس سرد آهنگ صبور این علف های بیابانی که می رویند و

می پوسند و می خشکند و میریزند با چیزی ندارم گوش.

مرا گر خود نبود این بند ٬ شاید بامدادی هم چو یادی دور و لغزان می گذشتم از تراز خاک سرد پست...

جرم من این است!

جرم من این است!

 

"شاملو"

حتما باید ربط داشته باشه؟

 

نوشته شده توسط مهشيد
دنیا ؟؟! جمعه سوم آذر 1385

 شکوه دنيا همچون دايره اي است بر روي آب 

که هر زمان بر پهناي خود مي افزايد

و در منتهاي وسعت هيچ مي شود

نوشته شده توسط مهشيد



Archive | Friends