روز ها برای امروز شدن در صف نوبت ایستاده اند.
پ.ن: یعنی چندتا دیگه تو صفن؟؟!
نوشته شده توسط مهشيد
صبح یه زلزله کوچولو اومد.یعنی من خواب بودم، بیدار شدم دیدم داره زلزله میاد بعد زود تموم شد منم
دوباره خوابیدم.
ظهر داشتم فکر می کردم اگه این از اون زلزله بدا بود چی میشد؟؟!
اگه می مردم سال دیگه نمی تونستم برم رشته هنر،
نمی تونستم دانشگاه هنرهای زیبا قبول شم.
تازه دیگه یه نقاش بزرگم نمی شدم.
سارا رو هم نمیدیدم دیگه، دلم براش خیلی تنگ می شد![]()
هـِـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی...
نوشته شده توسط مهشيد
سارا چندتا شاخه گل نرگس بهم داد.
زنگ تفریحم بارون میومد٬ با سارا زیر بارون قدم زدیم.خیس خیس شدیم ![]()
آخرشم معاونمون اومد به زور بردمون داخل. زنگ آخرم کلی عکس گرفتیم با بچه ها.
نوشته شده توسط مهشيد
مردان در صید عشق به وسعت نا منتهایی نامردند.گدایی عشق می کنند٬ تا وقتی مطمئن به
تسخیر قلب زن نشدند٬ اما همین که شدند٬مردانگی را در کمال نامردی به جا می آورند.
" دکتر علی شریعتی"
نوشته شده توسط مهشيد
نوشته شده توسط مهشيد