تبليغاتX
مـــهـــشـــیـــد
Home | Contact | Archive | Friends

خانوم جون پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386

 این روزا مامان بزرگم حالش خیلی بده٬

براش دعا کنید.

نوشته شده توسط مهشيد
یه روز مفیــــد من ! چهارشنبه بیست و ششم دی 1386

می خواستم امروز یه کار مفید کرده باشم !
صب ساعت ۱۰ پا شدم اتاقمو مرتب کردم٬ تاریخ هنر رو برداشتم که شروع کنم یکم بخونم !
مامان از خونه مامان بزرگم زنگ زده که من ظهر نمی تونم بیام خودت ناهار درست کن !
با هزار بدبختی پلو درست کردم اونم هم خودش سوخت هم بوی خیلی بدی می داد(قابل خوردن نبود) و کلی ظرف شستم که بعدش برم بقیه تاریخ هنر رو بخونم دیدم ساعت ۱۲:۱۵هست.سرویسم اومد هی بوق زد منم ناهار نخورده رفتم مدرسه !
عصر اومدم خونه به بابام میگم ناهار خوردی؟؟خوب شده بود؟! میگه نه ظهر کار داشتم نمی تونستم بیام خونه مجبور شدم همونجا ناهار بخورم
بعد رفتم دفتر دین و زندگیم رو کامل کنم دیدم کتابم نیس٬هرچی ام گشتم پیداش نکردم!
کتاب ادبیات دوستم و گرفته بودم که چیزایی رو که ننوشتم بنویسم٬ اونم هرچی گشتم نبود !
دیگه دیدم امروز هرکاری ام کنم مفید نخواهد بود ! گفتم بیام نت

 

نوشته شده توسط مهشيد
متشکریــــــــــــــــــــم ! دوشنبه بیست و چهارم دی 1386

  با سلام !
با تشکر از ایلیا ی عزیز که زحمت این قالب بسیار بسیار بسیار... زیبا رو کشیدن !
خیلی زحمت کشیدن و لطف کردن و اینا  
با اینکه خیلی سرشون شلوغ بود و کلی سفارش داشتن واسه طراحی قالب این کارو هم قبول کردن
و خب خیلی زحمت کشیدن و لطف کردن و  وقت گذاشتن و از کار و زندگی و بیکاری و علافی (درست نوشتم؟؟!) افتادن و اینا   
مرسی٬ ممنون !
نمی دونم چی باید بگم  دیگه !
همین.

نوشته شده توسط مهشيد
:-؟؟ شنبه بیست و دوم دی 1386

 

آدم های بزرگ زاده نمی شوند٬

                                       ساخته می شوند !

نوشته شده توسط مهشيد
!!! شنبه بیست و دوم دی 1386

الان یه جایی یه چیزی خوندم خیلی حالم گرفته شد!

نه...٬ عصر یه چیزی شد خیلی حالم گرفته شد !

نمی دونم شایدم به خاطر امتحان صبحه !

در کل ---> دلم خیلی گرفته !

دوس داشتم فردا برم کلاس نقاشی ولی پس فردا امتحان تاریخ دارم٬ خیلی سخت و زیاده !

امروزم که نتونستم بخونم.

.

.

.

نوشته شده توسط مهشيد



Archive | Friends