این روزا مامان بزرگم حالش خیلی بده٬
براش دعا کنید.
نوشته شده توسط مهشيدمی خواستم امروز یه کار مفید کرده باشم !
صب ساعت ۱۰ پا شدم اتاقمو مرتب کردم٬ تاریخ هنر رو برداشتم که شروع کنم یکم بخونم !
مامان از خونه مامان بزرگم زنگ زده که من ظهر نمی تونم بیام خودت ناهار درست کن !
با هزار بدبختی پلو درست کردم اونم هم خودش سوخت هم بوی خیلی بدی می داد(قابل خوردن نبود
) و کلی ظرف شستم که بعدش برم بقیه تاریخ هنر رو بخونم دیدم ساعت ۱۲:۱۵هست.سرویسم اومد هی بوق زد منم ناهار نخورده رفتم مدرسه !
عصر اومدم خونه به بابام میگم ناهار خوردی؟؟خوب شده بود؟! میگه نه ظهر کار داشتم نمی تونستم بیام خونه مجبور شدم همونجا ناهار بخورم ![]()
بعد رفتم دفتر دین و زندگیم رو کامل کنم دیدم کتابم نیس٬هرچی ام گشتم پیداش نکردم!
کتاب ادبیات دوستم و گرفته بودم که چیزایی رو که ننوشتم بنویسم٬ اونم هرچی گشتم نبود !
دیگه دیدم امروز هرکاری ام کنم مفید نخواهد بود ! گفتم بیام نت
نوشته شده توسط مهشيد
با سلام !
با تشکر از ایلیا ی عزیز که زحمت این قالب بسیار بسیار بسیار... زیبا رو کشیدن !
خیلی زحمت کشیدن و لطف کردن و اینا
با اینکه خیلی سرشون شلوغ بود و کلی سفارش داشتن واسه طراحی قالب این کارو هم قبول کردن![]()
و خب خیلی زحمت کشیدن و لطف کردن و وقت گذاشتن و از کار و زندگی و بیکاری و علافی (درست نوشتم؟؟!) افتادن و اینا
مرسی٬ ممنون !
نمی دونم چی باید بگم دیگه !
همین.