تبليغاتX
مـــهـــشـــیـــد
Home | Contact | Archive | Friends

عید همگی مبارک سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386

 

از اونجایی که من فردا به شدت کار دارم و شاید نتونم بیام نت...!

گفتم همین الان بیام و...

نوشته شده توسط مهشيد
لا الله الا اله...! سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386

شنبه تو اخبار گفتن که پارسال ۵۷٪ از مردم تو انتخابات شرکت کردن!امسال ۶۰٪ !
خب این میشه ۳٪ افزایش!
دیشب تو ۲۰:۳۰ میگه امسال شرکت مردم در انتخابات ۱۰٪ افزایش داشته!

این روزا کم میام نت٬ ببخشید اگه زیاد نمی تونم بهتون سر بزنم

نوشته شده توسط مهشيد
زدم دلت را شکستم! شنبه بیست و پنجم اسفند 1386

زدم دلت را شکستم!
با زندگی بی حساب شدم...
مادر
خواهرانم
برادرانم
رفقایم
مرا ببخشید!
از دل شکستن خوشم آمده است...
گرچه می دانم که کار خوبی نیست!
اما از حالا به بعد
چاره ی دیگری ندارم
چون هیچ کاری را
به این خوبی بلد نیستم...
و شما هیچ کاری را
به این خوبی یادم نداده اید...
پس
آماده باشید
دل بعدی
شاید مال شما باشد!

                  " شل سیلور استاین" 

ـ
این روزا خیلی روزای بدی هستن برای من! نمی دونم آخرشه یا یه مقدمه اس برای اتفاقای بدتری که تو سال جدید میخواد بیفته!نمی دونم...

نوشته شده توسط مهشيد
هوم... چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386

عزیزم باور کن دروغ گفتنم استعداد میخواد! حافظه خوب می خواد! اطلاعات عمومی بالا میخواد!خب تو که استعداد نداری٬ حافظه نداری چرا اینقدر دروغ میگی؟؟!
یا حداقل جلو کسایی که میدونن داری دروغ میگی اینقدر چرت نگو!
امروز یه چیزی میگی! فردا دقیقا برعکسش رو میگی!
بی استعدادِ کم حافظه!!

ـ وقتی خاکستر همسفر باد می شود٬ آتش در جهنم تنهایی می سوزد.

نوشته شده توسط مهشيد
بود ولی دیگه نیست! سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386

امروز دیگه جدی جدی به این نتیجه رسیدم که:
چه اهمیت دارد گاه اگر میروید قارچهای غربت!!!
و به یه نتیجه مهم دیگه هم رسیدم٬ اونم اینه که:
به درک! اصلا مهم نیست! یعنی دیگه مهم نیست!

نوشته شده توسط مهشيد
عنوان؟؟! دوشنبه بیستم اسفند 1386

چقــــــــــــــــــــــــدر دلم برای حمید مصدق تنگ شده بود٬
.
.
.
چه شبی بود و چه روزی افسوس!
با شبان رازی بود.
روزها شوری داشت.
ما پرستو ها را٬
از سر شاخه به بانگ هی٬ هی٬
می پراندیم در آغوش فضا.
ما قناریها را!
از درون قفس سرد رها می کردیم.
آرزو می کردم!
دشت سرشار ز سرسبزی رویاها را
من گمان می کردم٬
دوستی همچون سروی سرسبز٬
چار فصلش همه آراستگی ست.
من چه میدانستم٬
هیبت باد زمستانی هست.
من چه میدانستم٬
سبزه می پژمرد از بی آبی٬
سبزه یخ می زند از سردی دی.
من چه میدانستم٬
دل هرکس دل نیست!
قلبها٬ ز آهن و سنگ
قلبها بی خبر از عاطفه اند.
.
.
.

دلم می خواد تولدتو بهت تبریک بگم...

تولدت مبارک...

نوشته شده توسط مهشيد
می دونستی؟؟! یکشنبه نوزدهم اسفند 1386

 ی ه ع ا ل م ه د و س ت د ا ر م

م ر ا د ت س و د ه م ل ا ع ه ی

 

  • کی به انداختن سنگ پیاپی در آب

                                            ماه را می شود از حافظه ی آب ربود

نوشته شده توسط مهشيد
دلم... سه شنبه هفتم اسفند 1386

دلم میخواد حرف بزنم!
یه مدتی بدجور وابسته شدم به وبلاگم!
اگه یه روز بهش سر نزنم میمیـــــــــــرم!
نمی دونم چی بگم!
دلم میخواد حرف بزنم!
یهو دلم گرفت!
دلم برای سحر تنگ شده!
از عید بدم میاد!
دلم برای مامان بزرگم تنگ شده!
همیشه بعد از سال تحویل اولین جایی که میرفتیم خونه مامان بزرگم بود!
امسال کجا باید بریم؟؟!
سر خاک مامان بزرگم!
چقد آهنگای قدیمیه گروه آرین رو دوس دارم! پر از خاطره اس!
دلم گرفته...
از علامت تعجب بدم میاد ولی نمیدونم چرا همه جا باید باشه!
دلم گرفته...
خیلی هم گرفته...
دلم...
اَه!

 

نوشته شده توسط مهشيد
2 تا ماهــــی سه شنبه هفتم اسفند 1386

دو تا ماهیه خیلی خوشگل بهم داد.
یعنی تا عید دووم میارن؟؟!
مامانم گفت اینا رو از کجا آوردی؟؟!
گفتم خریدم!
گفت از حالا؟!
گفتم چه فرقی میکنه؟؟!
گفت چن خریدی؟؟!
گفتم هرکدوم رو ۵۰۰
گفت ظرفش و غذاش و این عروسکه چی؟؟!(یه عروسک که به قول خودش! بابا فیروزه!)
گفتم همش باهم ۱۰۰۰
مامانم این شکلی شد -->
منم این شکلی -->

.....خب من از کجا بدونم ماهی چنده .....

 

نوشته شده توسط مهشيد
جمعه! جمعه سوم اسفند 1386

دلم خیلـــــــــــــــــــــــی گرفته!

تو کی میخوای بفهمی که من چقدر دوست دارم؟؟! هااااااان؟!

از جمعه ها متنفرم...

هیچکدوم از سوالایی که داده بود رو نتونستم حل کنم! همش رو وقتی رفع ابهام میکردم بازم جوابش مبهم می شد!

 

تمام مردم دنیا به یک زبان سکوت می کنند...!

 

 

نوشته شده توسط مهشيد



Archive | Friends