از اونجایی که من فردا به شدت کار دارم و شاید نتونم بیام نت...!
گفتم همین الان بیام و...![]()

شنبه تو اخبار گفتن که پارسال ۵۷٪ از مردم تو انتخابات شرکت کردن!امسال ۶۰٪ !
خب این میشه ۳٪ افزایش!
دیشب تو ۲۰:۳۰ میگه امسال شرکت مردم در انتخابات ۱۰٪ افزایش داشته!
این روزا کم میام نت٬ ببخشید اگه زیاد نمی تونم بهتون سر بزنم ![]()
زدم دلت را شکستم!
با زندگی بی حساب شدم...
مادر
خواهرانم
برادرانم
رفقایم
مرا ببخشید!
از دل شکستن خوشم آمده است...
گرچه می دانم که کار خوبی نیست!
اما از حالا به بعد
چاره ی دیگری ندارم
چون هیچ کاری را
به این خوبی بلد نیستم...
و شما هیچ کاری را
به این خوبی یادم نداده اید...
پس
آماده باشید
دل بعدی
شاید مال شما باشد!
" شل سیلور استاین"
ـ این روزا خیلی روزای بدی هستن برای من! نمی دونم آخرشه یا یه مقدمه اس برای اتفاقای بدتری که تو سال جدید میخواد بیفته!نمی دونم...
عزیزم باور کن دروغ گفتنم استعداد میخواد! حافظه خوب می خواد! اطلاعات عمومی بالا میخواد!خب تو که استعداد نداری٬ حافظه نداری چرا اینقدر دروغ میگی؟؟!
یا حداقل جلو کسایی که میدونن داری دروغ میگی اینقدر چرت نگو!
امروز یه چیزی میگی! فردا دقیقا برعکسش رو میگی!
بی استعدادِ کم حافظه!!
ـ وقتی خاکستر همسفر باد می شود٬ آتش در جهنم تنهایی می سوزد.
امروز دیگه جدی جدی به این نتیجه رسیدم که:
چه اهمیت دارد گاه اگر میروید قارچهای غربت!!!
و به یه نتیجه مهم دیگه هم رسیدم٬ اونم اینه که:
به درک! اصلا مهم نیست! یعنی دیگه مهم نیست!
چقــــــــــــــــــــــــدر دلم برای حمید مصدق تنگ شده بود٬
.
.
.
چه شبی بود و چه روزی افسوس!
با شبان رازی بود.
روزها شوری داشت.
ما پرستو ها را٬
از سر شاخه به بانگ هی٬ هی٬
می پراندیم در آغوش فضا.
ما قناریها را!
از درون قفس سرد رها می کردیم.
آرزو می کردم!
دشت سرشار ز سرسبزی رویاها را
من گمان می کردم٬
دوستی همچون سروی سرسبز٬
چار فصلش همه آراستگی ست.
من چه میدانستم٬
هیبت باد زمستانی هست.
من چه میدانستم٬
سبزه می پژمرد از بی آبی٬
سبزه یخ می زند از سردی دی.
من چه میدانستم٬
دل هرکس دل نیست!
قلبها٬ ز آهن و سنگ
قلبها بی خبر از عاطفه اند.
.
.
.
دلم می خواد تولدتو بهت تبریک بگم...
تولدت مبارک...
نوشته شده توسط مهشيدی ه ع ا ل م ه د و س ت د ا ر م
م ر ا د ت س و د ه م ل ا ع ه ی
ماه را می شود از حافظه ی آب ربود
نوشته شده توسط مهشيددلم میخواد حرف بزنم!
یه مدتی بدجور وابسته شدم به وبلاگم!
اگه یه روز بهش سر نزنم میمیـــــــــــرم!
نمی دونم چی بگم!
دلم میخواد حرف بزنم!
یهو دلم گرفت!
دلم برای سحر تنگ شده!
از عید بدم میاد!
دلم برای مامان بزرگم تنگ شده!
همیشه بعد از سال تحویل اولین جایی که میرفتیم خونه مامان بزرگم بود!
امسال کجا باید بریم؟؟!
سر خاک مامان بزرگم!
چقد آهنگای قدیمیه گروه آرین رو دوس دارم! پر از خاطره اس!
دلم گرفته...
از علامت تعجب بدم میاد ولی نمیدونم چرا همه جا باید باشه!
دلم گرفته...
خیلی هم گرفته...
دلم...
اَه!
نوشته شده توسط مهشيد
دو تا ماهیه خیلی خوشگل بهم داد.
یعنی تا عید دووم میارن؟؟!
مامانم گفت اینا رو از کجا آوردی؟؟!
گفتم خریدم!
گفت از حالا؟!
گفتم چه فرقی میکنه؟؟!
گفت چن خریدی؟؟!
گفتم هرکدوم رو ۵۰۰
گفت ظرفش و غذاش و این عروسکه چی؟؟!(یه عروسک که به قول خودش! بابا فیروزه!)
گفتم همش باهم ۱۰۰۰
مامانم این شکلی شد --> ![]()
منم این شکلی --> ![]()
![]()
.....خب من از کجا بدونم ماهی چنده
.....
نوشته شده توسط مهشيد
دلم خیلـــــــــــــــــــــــی گرفته!
تو کی میخوای بفهمی که من چقدر دوست دارم؟؟! هااااااان؟!
از جمعه ها متنفرم...
هیچکدوم از سوالایی که داده بود رو نتونستم حل کنم! همش رو وقتی رفع ابهام میکردم بازم جوابش مبهم می شد!
تمام مردم دنیا به یک زبان سکوت می کنند...!